خود را بىچون و چگونه بنمايد ، « وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة « 1 » . » زنان مصر چون جمال يوسفى « 2 » بديدند مدهوش شدند و دستها ببريدند . مؤمنان چون در بهشت جمال باقى ببينند مدهوش « 3 » شوند و همت از كلّ جمال « 4 » بهشت ببرند چون در جمال ايزدى نگرند . مىآيد كى هزار سال « 5 » آن جهان در لذّت يك نظر بمانند « 6 » ، پس ملك تعالى بديشان خطاب كند گويد : بندگان من اين بهشت را از براى شما آفريدم « 7 » ، بگذاشتيد و همّت از نعيم و ثمار او برداشتيد ، آن غلمان و ولدان « 8 » را كى از بهر خدمت شما آفريدم « 9 » مهجور كرديد ، آن حوران را كى از نور و مشك و زعفران از براى صحبت شما سرشتم از خود دور كرديد ، چرا آرزوى ايشانتان نباشد ؟ گويند :
« يا الهنا لا تحلنا الى غيرك دعنا ننظر اليك ساعة . » گويند « 10 » : بار خدايا ما را با ايشان حوالت مكن ، بگذار تا ساعتى با تو در خلوت بنشينيم و جمال تو بىزحمت ببينيم .
شعر « 11 »
گر چشم من آن نرگس پربار نديدى « 12 » * از خون دلم قطره برخ برنچكيدى
ترياك نكردى طلب از دولت تو دل * گر كژدم هجران تو وى را نگزيدى « 13 »
آنكس كى همى دست بريد از پى يوسف * گر حسن تو ديدى طمع از كون بريدى
هامش
( 1 ) - از « و ديدار خود را بىچون . . . » ندارد
( 2 ) - يوسف
( 3 ) - بىهوش
( 4 ) - ديدار
( 5 ) - + از سالها
( 6 ) - باشند
( 7 ) - بيافريدهام
( 8 ) - ولدان و غلمان
( 9 ) - آفريدهام
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - بيت
( 12 ) - بديدى
( 13 ) - بگزيدى :گر روى ترا ديدى بيچاره زليخا * پيراهن يوسف را هرگز ندريدى