بود از انواع ذخاير ، در آن كفه نهادند ، به سنگ « 1 » يوسف برنيامد . عزيز گفت « 2 » : مرا نعمت همين است و تجمّل و زينت همين « 3 » ، اين همه به عطا برگير و اين غلام را به حكم فتوت رايگان به من بخش . مالك گفت : بخشيدم .
نكته :
در خزانه نعمت « 4 » بسيار بود . و لكن در جنب جمال يوسف پديد نيامد . و مؤمن را در نامه زلّت « 5 » بسيار بود ، و لكن در جنب جمال ايمان پديد نيايد [ 62 ب ] .
[ پس مالك آن خزانه ] « 6 » به خانهء خود نقل كرد . عزيز دست يوسف گرفت « 7 » به خانه برد ، عيال خود را وصيت كرد و گفت : « اكرمى مثواه . » گفت « 8 » منش « 9 » بخريدم « 10 » و به تو سپردم تو او را نيكو دار .
لطيفه :
عزيز يوسف « 11 » را بخريد و زليخا « 12 » را سپرد ، گفت : ماش خريديم « 13 » به تو سپرديم « 14 » تو نيكو دارش . پادشاه عالم « 15 » مؤمن را بخريد و به مصطفى « 16 » سپرد گفت :
منش بخريدم « 17 » و به تو سپردم تو نيكو دارش . زليخا مال و نعمت از يوسف « 18 » دريغ نداشت ، مصطفى « 19 » شفاعت از مؤمن « 20 » دريغ ندارد .
لطيفه :
« 21 » « اكرمى مثواه . » گفت يوسف را نيكودار كى او را سه صفت است كى بدان مستوجب نواخت و كرامت است : صباحت و غربت و عبوديت . نيكوروى است ، لطيفان نيكوان را نيكو دارند . غريب است ، رحيمان غريبان را نيكو دارند و بنده است ، كريمان بندگان را نيكو دارند . مؤمن همان سه صفت دارد ، كى يوسف
هامش
( 1 ) - + با
( 2 ) - + ما را اموال و ذخاير و خزاين بود
( 3 ) - از « مرا نعمت همين . . . » ندارد
( 4 ) - اموال
( 5 ) - + و عصيان
( 6 ) - در متن ندارد
( 7 ) - بگرفت
( 8 ) - « اكرمى مثواه گفت » ندارد
( 9 ) - ماش
( 10 ) - خريدم
( 11 ) - او
( 12 ) - بزليخا
( 13 ) - خريدم
( 14 ) - سپردم
( 15 ) - + جل جلاله
( 16 ) - + صلى اللّه عليه و سلم
( 17 ) - خريدم
( 18 ) - « از يوسف » ندارد
( 19 ) - + صلى اللّه عليه و سلم
( 20 ) - + كى دريغ دارد حقا كه
( 21 ) - + قوله تعالى