دوستان مجازى ازو در گسسته شوند ، « 1 » به رابطهء « 2 » حقيقى به حق « 3 » پيوسته شود . مرگ درآيد ، همه زنهارها « 4 » بگسلاند ، زنهار حق « 5 » باقى ماند « 6 » .
شعر « 7 »
گر بيايى من ترا زنهار دارم * دل ز مهر دون تو بيزار دارم
ياد نارم زانچه با من « 8 » كردهاى * گرچه از دردت بسى آزار دارم
نزد خلق اندك بود بسيار تو « 9 » * آن منم كاندك ز تو بسيار دارم
به مرگ ار خوار گردى نزد خلقان « 10 » * نه آنم « 11 » از كرم كت « 12 » خوار دارم
عاشقا گر صادقى در عشق « 13 » خويش * من براى عاشقان بازار دارم
در گذارم آن گناه و جرم تو « 14 » * با نفاق اهل دعوى كار دارم
اى ز عهد عاشقى بيرون شده * با تو من در كوى عشق اسرار دارم
تو ز بهر وصل من تحفه چه دارى * من ز بهر عشق تو ديدار دارم « 15 »
الفصل السابع و الشعرون من قصة يوسف عليه السلام
فى قوله تعالى :
« وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ . »
« 1 - » قال
هامش
( 1 ) - + بنده
( 2 ) - بهواسطه
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - زنهار
( 5 ) - ملك
( 6 ) - بماند
( 7 ) - بيت
( 8 ) - در متن : ياد نيارم آنچ به من
( 9 ) - در متن : من
( 10 ) - خوار گردى نزد خلقان چون بميرى
( 11 ) - نبينم
( 12 ) - در متن : كى ترا
( 13 ) - در متن : صدق
( 14 ) - ايشان
( 15 ) - در متن : + اللهم ارزقنا بفضل تو اميد دارم
( 1 - ) سورهء يوسف / 21