تا فتنه بدان رخان همچون سمنم « 1 » * گر خواهى و گر نخواهى يار « 2 » تو منم
پسر حلاج گويد : « منذ عرفته ما اشتقت « 3 » اليه قط « 4 » . » گفت تاش بشناختم هرگز مشتاق او نگشتم . گفتند : چرا ؟ گفت : زيرا كى شوق به غايبى باشد و او در عالم سرّ ما حاضر است ، از وصل « 5 » نگريزم « 6 » و از شوق غايب نياويزم « 7 » .
بيت
تو در دل من و من به چشم تو درم * نه من ز تو دور و نه تو دورى ز برم
زين بيش بتا غم فراقت نخورم * هرگه كى ترا خواهم در دل « 8 » نگرم
پس شوق غايب را باشد و غيبت صفت خلق است . زليخا در غيبت بود ، لاجرم مشتاق لذت « 9 » وصلت بود . چون مقصود او حاصل گشت « 10 » هرچ « 11 » خود را « 12 » ذخيره مىساخت ، در بهاى او جمله درباخت .
قصه :
آوردهاند كى چون عزيز مصر يوسف را خريدارى كرد ، مالك را گفت « 13 » : به چند دهى ؟ در وقت فرشتهاى « 14 » به صورت پيرى بيامد و در گوش مالك گفت :
بهم سنگ او گوهر « 15 » و بهم سنگ او « 16 » مشك و عنبر « 17 » . عزيز گفت : اين جمال را به هرچ دهى ارزان است . پس عزيز بفرمود : تا پوستهاء گاو درهم « 18 » دوختند و زنجيرها درو كشيدند ، و بر عمود « 19 » آهنين ببستند و از ايوان كوشك درآويختند و يوسف را در كفهاى بنشاندند « 20 » و مشك و عنبر و جوهر مىآوردند ، و در ديگر كفه مىريختند « 21 » هرچ در خزينه « 22 »
هامش
( 1 ) - تا بر رخ خوب تو نگاراشمنم
( 2 ) - آن
( 3 ) - ما اشتقته
( 4 ) - قط لأنّ الشوق للغائب و ما غبت عنه طرفة عين
( 5 ) - + حاضر
( 6 ) - بگريزم
( 7 ) - درآويزم
( 8 ) - تو
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - شد
( 11 ) - + از بهر
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - « را گفت » ندارد
( 14 ) - فريشتهاى
( 15 ) - زر
( 16 ) - + ابريشم دهم و بهم سنگ او گوهر دهم و بهم سنگ او مشك و عنبر دهم
( 17 ) - « مشك و عنبر » ندارد
( 18 ) - بهم
( 19 ) - عمودها
( 20 ) - يوسف را در يك كفهء ترازو نشاندند و جوهر
( 21 ) - مىنهادند
( 22 ) - خزانه