صبر كردند تا آن روز سهشنبه كى روز خلوت او [ بود ] درآمد ، هر ده برادر « 1 » برخاستند « 2 » و بصولتى « 3 » و هيبتى « 4 » از در صومعهء « 5 » او در « 6 » رفتند . يعقوب روى بديشان كرد و گفت :
امروز روز خلوت است و وقت مناجات و طاعتست ، و شما دانيد كى من درين روز به كسى « 7 » نپردازم ، از بهر چه آمديد « 8 » ؟ گفتند : اى پدر ، دوش از گله مردمان آمدند كى گرگ در گله افتاد و قرب صد گوسفند از آن « 9 » شما بزيان آورد ، « 10 » از دلتنگى آمديم پيش تو تا بگوييم تا دل ما را سلوتى باشد ، و از دلمشغولى كى بوديم ندانستيم كى امروز روز خلوت است و وقت مناجات و عبادتست . يعقوب عليه السلم « 11 » گفت :
اگر گرگ اين خيانت كرده است ، بىاذن و اجازت حق تعالى نبوده است « 12 » ، شما فارغ باشيد ، خانومان ما جمله آن اوست و پيش ما عاريتست ، « 13 » خواهد بردارد « 14 » و « 15 » خواهد بگذارد « 16 » . پس يعقوب روى دركشيد و خواست با سر عبادت شود
« قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ . »
« 1 - » اى پدر چونست كى تو هرگز يوسف را با ما بصحرا نفرستى ، تا اين عالم را ببيند و مردم را بشناسد ؟ يعقوب گفت :
او مونس روزگار منست و معشوق و غمگسار روزگار « 17 » منست ، نتوانم كى او را يك ساعت « 18 » از خود « 19 » جدا كنم ، و از پيش خويش رها كنم . ايشان گفتند : « 20 » مردمان ما را ملامت مىكنند و مىگويند كى مگر پدر بر شما اعتماد آن ندارد ، كى يوسف را يك ساعت با شما بصحرا فرستد . امروز او را « 21 » دستورى ده تا خلق او را با ما ببيند ،
هامش
( 1 ) - ندارد
( 2 ) - در متن : برخواستند
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - بدر
( 7 ) - با كس
( 8 ) - آمديت
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - آورده است
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - نكرده است
( 13 ) - + اگر
( 14 ) - بگذارد
( 15 ) - + اگر
( 16 ) - بستاند
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - يك ساعت او را
( 19 ) - خويش
( 20 ) - + يا پدر
( 21 ) - او را امروز
( 1 - ) سورهء يوسف / 11