سالم « 1 » از صحبت خود دور كرد ، و از بساط و مجلس خود مهجور كرد .
نكته :
مسلمانان ، آن كس كى يك گياه مباح ، به حكم سهو و غفلت كى ازو در وجود آيد ، از زمين بركند ، او صحبت مخلوقان « 2 » را نشايد « 3 » ، آنكس كى در همه عمر خويش بانواع ناشايست و مناهى گرايد حضرت جلال را كى شايد .
بيت
پرّنده بصيد معصيت « 4 » چون بازى * در وسوسهها تو ديو را انبازى « 5 »
دعوى به خدا و دل بلهو و بازى * در مهره نگه كن كى غلط مىبازى
« 6 » چون برادران يوسف بر پدر ، الحاح كردند در التماس و خواستن « 7 » يوسف ، او گفت : چكنم اى « 8 » فرزندان ، هر چند كى در دل نظر مىكنم ، از دلم برنمىآيد « 9 » كى او را از پيش خود دور و جدا « 10 » كنم .
« قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ . »
« 1 - » و نيز مىترسم كى از حال او غافل شويد گرگى « 11 » از صحرا درآيد و او را بخورد و مرا در فراق او « 12 » بگذارد « 13 » .
« قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ . »
« 2 - » فرزندان گفتند : اى « 14 » پدر ما ده كسيم و در ميان ما كس است « 15 » كى هفتاد شير « 16 » او را نهبس است ، اگر گرگ يوسف را از ميان ما در ربايد اى بسا عيبا كى به روزگار ما درآيد . يعقوب گفت . اكنون [ 30 ب ] دلم پارهاى ساكن شد ، فرداش بشما تسليم كنم . در ساعت جبريل امين از حضرت رب العالمين آمد ، كى : يا يعقوب « 17 » ترس « 18 » از گرگ خونخوار و اميدت به فرزندان مكار
هامش
( 1 ) - يك سالش
( 2 ) - مخلوقات
( 3 ) - نشايست
( 4 ) - پرنده بصيد در هوا
( 5 ) - همبازى
( 6 ) - + قصه
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - يا
( 9 ) - از دل مىنيارم
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - گرگ
( 12 ) - مبتلا
( 13 ) - كند
( 14 ) - يا
( 15 ) - هست
( 16 ) - + در مصاف
( 17 ) - + جبار عالم ترا سلام مىرساند
( 18 ) - ترست
( 1 - ) سورهء يوسف / 13
( 2 - ) سورهء يوسف / 14