تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
و بما گمان بد نبرد و ما او را در همه كارى نصيحت كنيم و برو شفقت بريم ، « 1 »
« وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ . »

لطيفه :

برادران يوسف « 2 » در باطن حسد و عداوت داشتند ، و لكن « 3 » به ظاهر مهر و نصيحت مىنمودند . و هرگز حاسد ناصح نباشد ، زيرا كى « 4 » اگر به ظاهر آشنا مىنمايد چون به دو بمال او استعانت كنى ، از راه بيگانگى درآيد . و هرگز عوان وفادار نباشد ، زيرا كى اگر به ظاهر وفا نمايد چون پايت به سنگى درآيد ، تا زنگ خود از تو بر بايد ، از غمز و غيبت باز نپايد . پس اگر عاقل و زيركى ، تخم اين سه موعظه در دل به كار : از حاسد نصيحت مخواه ، و از سفله آشنايى مجوى ، و با عوان دوستى مكن . بيت
تخم پند و هوش دادست مر مرا « 5 » آموزگار [ 30 الف ] * گفت اين از من بگير و در ميان دل « 6 » به كار
تا تو باشى ، از حسودان پند مشنو اى پسر * سفله را ياور « 7 » مگردان ، با عوان صحبت مدار
« 8 »
« أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ
« 9 »
. »
« 1 - » يعقوب گفت : يوسف كودك است ، ازو كارى نيايد و به رفتن « 10 » از من خوى ندارد ، دلش با خانه گرايد . گفتند : ما او را دل خوش « 11 » داريم و با او « 12 » بازى و تماشا كنيم ، و درين دشت و صحرا چرا كنيم « يرتع و يلعب . » « 13 »
هامش
( 1 ) - + قوله تعالى ( 2 ) - + را ( 3 ) - و ليكن ( 4 ) - از بهر آنك ( 5 ) - دادستم مرا ( 6 ) - جان ( 7 ) - در متن : باور ( 8 ) - + قوله تعالى ( 9 ) - در متن : نرتع و نلعب ( 10 ) - در رفتن ( 11 ) - ما دل او خوش ( 12 ) - با وى ( 13 ) - + گفت : لا خير فى اللعب ( 1 - ) سورهء يوسف / 12
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى ) — صفحة 107 | محمد روشن / أحمد بن محمد بن زيد الطوسي