يعقوب گفت : اگر از بهر كارش بريد ، « 1 » مرد كار نيست ، و اگر از بهر بازىاش بريد ، در بازى خير نيست ، « لا خير فى اللعب . » « 2 »
لطيفه :
بازى كار نادانان بود
« فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا
« 3 »
وَ يَلْعَبُوا . »
و چرا كردن فعل ستوران بود
« يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعامُ . »
« 1 - » هر كرا [ كار ] چون كار « 4 » نادانان بود ، و فعل چون فعل ستوران بود ، فردا كى روز عرض « 5 » رحمن « 6 » بود ، از فعل و كار خود پشيمان بود .
حكايت
ابراهيم شيبان رحمة اللّه عليه « 7 » گويد « 8 » كى : با استاد خويش عبد اللّه مغربى بصحرا بيرون شديم « 9 » ، تا ساعتى نظارهء آثار و صنايع كنيم « 10 » . ابراهيم گويد : من « 11 » دست فروكردم « 12 » و گياهى از زمين بركندم « 13 » و ساعتى در دست بگردانيدم ، « 14 » پس بينداختم « 15 » .
استاد مرا « 16 » گفت : « ما كنت قمينا بهذا . » اى ابراهيم نه سزاوار اين بودى كى كردى ، كى پنج خطا ازين يك فعل تو پديد آمد . گفت : كدام است ؟ گفت : يكى آنك تن خود را در هوس و بازى برگماشتى « 17 » . ديگر « 18 » كه مسبّحى را از تسبيح بازداشتى ،
« وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ . »
« 19 » سيم « 20 » ديگران را در راه اين معاملت بگشادى « 21 » .
چهارم بىحاجتى برگرفتى « 22 » . پنجم بىحجتى فرونهادى . برخيز و از من جدا شو .
آن كسى كى در ضمن يك فعل او پنج خطا باشد او نه بابت صحبت ما باشد « 23 » . يك
هامش
( 1 ) - + كودكست و او
( 2 ) - فذرهم يخوضوا و يلعبوا
( 3 ) - يخوضوا
( 4 ) - كار چون
( 5 ) - محشر
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - « رحمة اللّه عليه » ندارد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - شد
( 10 ) - نظارهء صنع الهى مىكردند
( 11 ) - « گويد من » ندارد
( 12 ) - فراز كرد
( 13 ) - بركند
( 14 ) - بگردانيد
( 15 ) - بينداخت
( 16 ) - او را
( 17 ) - گذاشتى
( 18 ) - + آنست
( 19 ) - از « وان من . . . » ندارد
( 20 ) - سوم
( 21 ) - ديگران را راه در مثال معامله گشادى
( 22 ) - برداشتى
( 23 ) - او صحبت ما را نشايد
( 1 - ) سورهء محمد / 13