موجودات ببرهان يقينى « 1 » مصوّر نفس شود « 2 » ، و نفس بعلم يقين « 3 » و عمل صالح با فريشتگان « 4 » يكى گردد ، و مشابهت يابد به صورت عالم « 5 » كلّى و مانند شود بديشان « 6 » چنان كه خواجه سنائى گويد « 7 » :
شعر
تو فرشته شوى ار جهد كنى از پى آنك * برگ توتست « 8 » كه گشتست بتدريج اطلس
و امّا « 9 » عملى چنانست « 10 » كه نفس مجرّد شود از علايق « 11 » بدنى تا هيچ اثرى از آثار بدنى در وى نماند « 12 » كه بوقت « 13 » مفارقت « 14 » او را از اين عالم « 15 » سفلى جاذبه باشد ، و نيز تا متّصل نبود « 16 » به بدن و او را « 17 » لذّت و الم « 18 » بدنى از حالتى بحالتى « 19 » نگرداند « 20 » و متاع و طيّبات دنيا او را مغرور نكند « 21 » .
( 39 ) اكنون ببايد دانستن « 22 » كه حالات « 23 » نفس بعد از مفارقت بدن از اين اقسام كه ياد كرديم خالى نبود « 24 » ، و [ بيرون از اين اقسام قسمتى ديگر نيست ] « 25 » : گوئيم هر نفسى « 26 » كه بمعاد « 27 » رسد يا ساده باشد « 28 » يا غير ساده ،
هامش
( 1 ) يقينى : عقلىH( 2 ) مصور نفس شود : مصور شودHمتصور شودT( 3 ) يقين :
يقينىT( 4 ) با فريشتگان : همچو فريشتگانHهمچنين فرشتگانM( 5 ) علم :
عالمH( 6 ) و مانند شود بديشان : -TM( 7 ) چنان كه خواجه سنائى گويد : -H( 8 ) توتست : تو دستHطوطيستM( 9 ) و اما : اماTM( 10 ) عملى چنانست : عملى آنستMعمل آنستT( 11 ) از علايق : از اين علايقTM( 12 ) نماند : بنماندH( 13 ) بوقت :
به قوتH( 14 ) مفارقت : -M( 15 ) از اين عالم : از عالمMدر عالمT( 16 ) تا متصل نبود : متصل بودTM( 17 ) و او را : او راM( 18 ) لذت و الم : لذات و آلامTM( 19 ) حالتى بحالتى : حالى بحالىM( 20 ) نگرداند : بگرداندTMH( 21 ) نكند : كندTM( 22 ) دانستن :
دانستTM( 23 ) كه حالات : حالاتH( 24 ) نبود : نباشدTM( 25 ) بيرون . . .
ديگر نيست : بيرون از اين او را قسمتى ديگر هستMبيرون از اين او را قسمى ديگر هستT( 26 ) نفسى : نفسTM( 27 ) كه بمعاد : بمعادM( 28 ) باشد : بودM