بقوّت بوده است ، آنست كه چون اين مقدّمه درست شد كه معدوم نتواند « 1 » بودن ، پس « 2 » هرآينه موجود بوده است . اكنون گوئيم كه « 3 » وجود او پيش از بدن يا بقوّت « 4 » بوده باشد يا بفعل « 5 » ، اگر بفعل بودى « 6 » بايستى كه فعل از وى پيوسته صادر همىشدى « 7 » پيش « 8 » از وجود بدن ، و اين محال است به حكم آنكه فعل او بآلتى « 9 » باشد « 10 » و آلت او « 11 » بدن است ، پس نماند « 12 » الّا آنكه « 13 » موجود بقوّت بوده است و بفعل آنگاه مىشود كه به بدن پيوندد « 14 » ، پيوندى « 15 » چنان كه گفتيم « 16 » و السلام « 17 » .
فصل سوم « 18 » در معرفت « 19 » قوتهاى « 20 » نفس ناطقهء انسانى و چگونگى آن
( 23 ) ببايد دانستن « 21 » كه نفس انسانى را دو قوّت است : يكى دريابنده و يكى در كاركننده « 22 » ، و قوّت دريابنده يا نظرى است يا عملى ، و نظرى مثلا چنانست « 23 » كه بداند كه عالم محدث است و عملى چنان كه « 24 » بداند كه ستم زشت است . و فرق ميان اين « 25 » دو قوّت آنست كه نظرى مقصور « 26 »
هامش
( 1 ) نتواند : نتوانT( 2 ) پس : -TM( 3 ) كه : -TM( 4 ) يا به قوت : با قوتH، به قوتTM( 5 ) بفعل : + بودىM( 6 ) اگر بفعل بودى : -M( 7 ) فعل از وى پيوسته صادر همىشدى : كه همواره فعل از وى صادر شدىTكه همواره همى از وى فعل صادر شدىM( 8 ) پيش : همى پيشM( 9 ) بآلتى : الا بآلتىTM( 10 ) باشد : نبودTنباشدM( 11 ) آلت او : اين آلت او راTM( 12 ) نماند : بماندTM( 13 ) الا آنكه : -TM( 14 ) پيوندد : مىپيونددTM( 15 ) پيوندى : -T( 16 ) گفتيم :
گفتمM( 17 ) و السلام : -TM( 18 ) سوم : سيمM( 19 ) معرفت : معرفتهاىH( 20 ) قوتهاى : -H( 21 ) ببايد دانستن : بدان كهTM( 22 ) در كاركننده : - درTM( 23 ) مثلا چنانست : چنان كهTM( 24 ) كه عالم محدت است و عملى چنان كه : -TMH( 25 ) اين : -H( 26 ) مقصور : مقصودH