دارد « 1 » مخصوص بدان « 2 » عالم و آن قوّت نظرى است ، و از بهر احتياج او به بدن آلتى ديگر دارد « 3 » تا بدان آلت بكمال رسد « 4 » و آن قوّت عملى است ، و مجموع هر دو قوّت ، قوّت عقلى « 5 » « 6 » است [ و معرفت آن قوّت بتحقيق در فصل « 7 » دوّم از باب اول معلوم شايد كرد ] « 8 » .
فصل چهارم در اقامت « 9 » برهان بر آنكه « 10 » نفس ناطقهء انسانى جوهرى روحانى است « 11 »
( 25 ) گوئيم كه صورت « 12 » معقولات كه در نفس ناطقهء انسانى حاصل مىشود كلّى است ، مثلا چون حيوانى « 13 » كلّى ، و آن صورت معقول قسمتپذير « 14 » نيست ، و اگر « 15 » فرض انقسام او شود مخيّل باشد « 16 » نه معقول . پس چون منقسم نشود حلول او در جسم نبود « 17 » از بهر آنك جسم قسمتپذير « 18 » است ، و ممكن نيست كه قسمت ناپذير « 19 » را در قسمتپذير حلول باشد از براى « 20 » آنكه هر چه « 21 » در قسمتپذير فرود « 22 » آيد واجب كند كه همچون او قسمت « 23 » و تجزيت « 24 » درو « 25 » فرض توان كردن « 26 » ، [ و صورت معقولات را تقدير و تبعيض « 27 » نتوان كردن ] « 28 » .
هامش
( 1 ) دارد : دادهاند او راTM( 2 ) بدان : به آنTM( 3 ) دارد : دادهاندTSM( 4 ) رسد : مىرسدTM( 5 ) قوت عقلى : عقلىTM( 6 ) عقلى : عقلT( 7 ) در فصل : آن فصلH( 8 ) و معرفت . . . شايد كرد : -TM( 9 ) اقامت : اقامهM( 10 ) بر آنكه : و آنچهH( 11 ) جوهرى روحانى است : جوهرى است روحانىTM( 12 ) كه صورت : صورتTM( 13 ) حيوانى : حيوانTM( 14 ) قسمت : صورتM( 15 ) و اگر :
اگرTM( 16 ) مخيل باشد : كندM، كنندT( 17 ) نبود : نباشدTM( 18 ) قسمت : -M( 19 ) ناپذير : پذيرM( 20 ) براى : بهرTM( 21 ) هر چه : هر آنچهTSM( 22 ) فرود : فروMH( 23 ) قسمت : بقسمتMH( 24 ) تجزيت : بتجزيهHبجزئيتMجزئيتT( 25 ) درو : -MH( 26 ) كردن : كردTH( 27 ) تبعيض : تنقيصS( 28 ) و صورت . . . نتوان كردن : -H