( 11 ) اكنون گوئيم هر ممكن را با غيرى كه به دو متعلّق است سه اعتبار است : حكما آن را « واجب الوجود » خوانند از بهر آنكه اگر وجود معلول به علّيّت بود و علّت ناموجود باشد ، پس معلول هم ناموجود باشد . دوّم آنكه وجود را اعتبار كنند بىآنكه بوجود يا بعدم آن غير التفات كنند ، آن را « ممكن الوجود » خوانند از بهر آنكه علّتش نه موجود بود و نه معدوم . و سيّم آنكه به هيچ وجه اعتبار وجود نتوانند كرد نه بالقوّه و نه بالفعل ، آن را « ممتنع » خوانند « 1 » .
فصل پنجم در اثبات بارى تعالى و وحدانيت « 2 » او و نفى « 3 » جوهريت و جسميت و عرضيت از ذات « 4 » او جل جلاله و عظم شأنه
( 12 ) ببايد « 5 » دانستن كه بيشتر غرض در شناختن « 6 » اجزاء صناعت منطق شناختن « 7 » قياس برهانيست ، و ديگر قياسات كه از « 8 » منطق مىدانند « 9 » چون خطابى و شعرى و جدلى و سوفسطائى از بهر آن بدانند تا از ميان آن قياسات ببرهان تميز كنند و حقّ از باطل بشناسند . و غرض از برهان آنست تا بارى تعالى و تقدّس را بمقدّمات يقين و قياس برهان « 10 » بشناسند . اكنون گوئيم چون واجب و ممكن الوجود بشناختى « 11 » و حقيقت آن بدانستى ، بدان كه هر موجودى كه هست يا واجب الوجود است يا ممكن الوجود ، و واجب الوجود يا بر قياس است يا بر اطلاق . و واجب الوجود بر اطلاق
هامش
( 1 ) خوانند : + بوجود علت وجود معلول لازم شود دوم آنكه اگر عدم آن نمىرود اعتبار كنند كه او علت وجود او استS( 2 ) و وحدانيت : در وحدانيتH( 3 ) نفى : + برهانيت
( 4 ) از ذات : لا ذاتH( 5 ) ببايد : اولا ببايدS( 6 ) شناختن : ساختنH( 7 ) شناختن : ساختنH( 8 ) از : آنH( 9 ) مىدانند : بدانندH( 10 ) برهان : ببرهانىS( 11 ) بشناختى : ساختىH