در دو زمان بقا نباشد ، اين « 1 » لحظه هست ، و لحظهء ديگر نيست « 2 » .
پس « 3 » هر ساعت نو نو « 4 » حادث مىشود . پس درست شد كه جوهر نيز حادث است ، زيرا كه جوهر از عرض « 5 » خالى نيست و عرض قابل حوادث است . و هر چه از عوارض خالى نيست ، البتّه محدث باشد و قديم نتواند بود « 6 » ، پس « 7 » جهان آفريده است و آفريده را البتّه آفريدگارى « 8 » بايد . و نيز آفريده را اوّلى بايد كه « 9 » باشد ، و هر چه او را « 10 » اوّلى باشد « 11 » قديم نباشد « 12 » . [ پس جهان را كه آفريده است اگر اوّل نباشد قديم باشد ] « 13 » ، و اينجا دو قديم لازم آيد « 14 » : آفريدهء قديم « 15 » ، و آفريدگار قديم . و آنگاه « 16 » چه فرق باشد ميان دو قديم ؟ « تعالى و تقدّس عمّا يقول الظالمون علوّا كبيرا » .
( 72 ) و گويند كه آفريدگار عزّ سلطانه « 17 » عالم است بعلم و سميع است بسمع و بصير است ببصر و حىّ است بحيات و مريد است « 18 » بارادت و متكلّم است بكلام . و گويند « 19 » دليل بر آنكه « 20 » حىّ « 21 » است آنست كه اگر ما يكى از آدميان را « 22 » فرض كنيم كه حىّ نيست لازم آيد كه مرده « 23 » باشد .
يا گوئيم « 24 » عالم نيست ، لازم آيد جاهل « 25 » باشد ، پس جمادى باشد ، آدمى نباشد . و چون نشايد كه آدمى را بدين « 26 » صفت نقص وصف كنيم « 27 » ، آفريدگار آدمى را « 28 » اولى « 29 » باشد . و چون جماد نشايد كه آدمى باشد ، چون شايد
هامش
( 1 ) اين : + كهS( 2 ) ديگر نيست : ديگر نباشدS( 3 ) پس : بلكهS( 4 ) نونو :
نوبنوS( 5 ) از عرض : نيز از عرضS( 6 ) بود : بودنS( 7 ) پس : وS( 8 ) البته آفريدگارى : آفريدگارى البتهS( 9 ) بايد كه : -F( 10 ) او را : - اوS( 11 ) باشد :
نباشدS( 12 ) نباشد : بباشدS( 13 ) پس . . . باشد : -S( 14 ) آيد : آمدS( 15 ) آفريدگار قديم :
آفريدگارىS( 16 ) و آنگاه : آنگهS( 17 ) عز سلطانه : تعالى و تقدسS( 18 ) مريد است :
مريد بودS( 19 ) و گويند : -S( 20 ) آنكه : اينگهS( 21 ) حى : چنينF( 22 ) آدميان را :
آدميانS( 23 ) مرده : ميت :F( 24 ) گوئيم : + كهS( 25 ) لازم آيد جاهل : - لازم آيدF( 26 ) بدين :
+ دوS( 27 ) وصف كنيم : موصوف كنندSP( 28 ) آدمى را : -F( 29 ) اولى : اولاترSP