يكديگر را از حركت منع كنند ، از آنجا آوازى بر آيد ، آن را رعد خوانند . و چون در وقت بر هم افتادن گرمى غالب شود هوائى « 1 » كه ميان بخار و ابر باشد آتش گردد ، آن را برق خوانند .
( 27 ) و بدان كه اين چنين تركيبى و وضعى « 2 » جز حكيم « 3 » عالم نتواند كرد ، « تعالى اللّه عمّا يقول الظّالمون علوّا كبيرا » . چون دانستى كه فلك دائم در حركت است و حركت باعث حرارت است ، كرهء آتشى را زير فلك بداشت كه اگر جز آتش عنصر ديگرى « 4 » بودى ، حرارت « 5 » حركت فلكش بسوختى . بعد از آن جسمى لطيف « 6 » بيافريد و آن هواست كه اگر جسمى « 7 » كثيف بودى ، حيوانات دم نتوانستندى زدن و نيز « 8 » آمد و شد « 9 » نتوانستندى كردن « 10 » . بعد از هوا آب را « 11 » بيافريد ، و آن را « 12 » زير خاك « 13 » بداشت كه اگر [ چنان كه آب چون هوا بر بالاى خاك بودى ] « 14 » ، جهان بر آب بودى و « 15 » حيوانات [ دم نتوانستندى زدن و نيز آمد و شد نتوانستندى كردن و دشوار بودى خوردن و خفتن و نشستن ] « 16 » و بيشتر « 17 » ، بلكه همه غرق شدندى . و زمين را ساكن بداشت تا خلق بر آن قرار گيرند و متزلزل نباشند « 18 » . و در هر يكى از [ جمادات و نباتات و حيوانات ] « 19 » خاصيّتى تعبيه كرد ، و هر يكى را به چيزى
هامش
( 1 ) هوائى : و هوائىF( 2 ) تركيبى و وضعى : وضعى و تركيبىS( 3 ) حكيم :
حى حكمF( 4 ) عنصر ديگرى : -S( 5 ) حرارت : -F( 6 ) لطيف : لطيف راF( 7 ) جسمى : جسمF( 8 ) و نيز : وF( 9 ) آمد و شد : آمد شدنS( 10 ) كردن : كردS( 11 ) آب را : آبF( 12 ) آن : آبF( 13 ) زير خاك : بر خاكF، برابر خاكP( 14 ) چنان كه . . .
خاك بودى : چنين كه زير بداشت بالا بداشتىS، همچون هوا زير و بالاP( 15 ) جهان بر آب بودى و : -F( 16 ) دم نتوانستندى . . . نشستن : حيوانات را دشوار بودى خوردن و خفتن و خواندن و نبشتنF، دشوار بودى خوردن خفتن و خواندن و نشستنS( 17 ) و بيشتر : -SF( 18 ) نباشند : نشودF( 19 ) جمادات . . . حيوانات : حيوانات و نباتات و جماداتS