براى « 1 » آنست كه او آب است نه از براى آنكه او جسم است ، كه اگر از براى جسمى بودى بايستى كه همه اجسامتر بودندى .
( 18 ) و بدان كه « 2 » تأثير جسم در جسم بسه چيز است : يا به مقابله چون « 3 » آفتاب و زمين ، يا به ملاقات چون « 4 » آتش و هيمه « 5 » ، يا بمجاورت چون آتش « 6 » و آب .
( 19 ) و بدان كه « 7 » دو چيز نشايد « 8 » كه سبب يكديگر شوند ، زيرا كه وجود اين موقوف شود « 9 » بر وجود آن « 10 » ، و وجود آن موقوف باشد بر وجود اين « 11 » ، آنگاه لازم آيد كه هر يكى « 12 » بر وجود خود سابق باشد ، و اين محال است .
( 20 ) و بدان كه « 13 » جماعتى مىگويند « 14 » اسباب حرارت به سه « 15 » چيز است :
يكى آتش ، دوّم حركت ، سوّم شعاع . جماعتى ديگر « 16 » مىگويند كه شعاع جسمى است گرم و لطيف كه از آفتاب نقل كرده است به زمين « 17 » .
و اگر چنان كه « 18 » شعاع جسم بودى ، بايستى كه از زير به بالا قصد كردى از براى آنكه گرمى پيوسته از زير به بالا ميل كند « 19 » ، و آن « 20 » برودت باشد كه از بالا قصد زير كند . و نيز اگر شعاع « 21 » جسم بودى ، بايستى « 22 » چون خانه را كه شعاع درو تافته باشد روزن بگرفتندى شعاع حركت كردى چنان كه بديدندى ، پس دانستيم كه جسم نيست . تمام شد اين كلمهء چند كه عرض بود ، و اللّه اعلم « 23 » .
هامش
( 1 ) براى : از براىS( 2 ) و بدان كه : بدان كهS( 3 ) چون : همچونS( 4 ) چون : همچونS( 5 ) هيمه : هيزمS( 6 ) چون آتش : همچون آتشS( 7 ) و بدان كه :
بدان كهS( 8 ) نشايد : نبايدF( 9 ) شود : باشدF( 10 ) وجود آن : آنS( 11 ) باشد بر وجود اينF، باشد بر اينS( 12 ) هر يكى : چيزىF( 13 ) و بدان كه : بدان كهS( 14 ) جماعتى مىگويند : -S( 15 ) به سه : سهS( 16 ) جماعتى ديگر : و بدان كه جماعتىS( 17 ) به زمين : بر زمينىS( 18 ) چنان كه : چنان بودى كهS( 19 ) ميل كند : قصد كندF( 20 ) و آن : آنF( 21 ) شعاع : -S( 22 ) بايستى : + كهS( 23 ) و اللّه اعلم : -P