محلّ نقل كرده و خواهد كه بمحلّى ديگر رود « 1 » ، چون « 2 » [ ميان دو محلّ رسد ] « 3 » او را استقلالى حاصل آيد « 4 » و قائم گردد بذات « 5 » خود و از محلّ مستغنى شود . و نيز به او اشارت توان كردن « 6 » از جهات مختلف چون چپ و راست و پيش و پس و زير « 7 » و بالا ، و او را طولى و عرضى و عمقى « 8 » پيدا گردد .
آنگاه جوهر باشد نه عرض و اين محال است .
( 12 ) بدان كه مكان را نشانهاست . و آنچه تو بر آن « 9 » نشستهاى « 10 » مكان تو نيست بلكه مستقرّ عليه تست ، و مكان تو پيراهن تست يا حيّزى « 11 » كه پيرامن « 12 » تو در آيد ، و بايد كه باطن مكان حاوى مماسّ « 13 » ظاهر تو شود تا تو در مكان باشى و اگر نه بر حيّزى « 14 » باشى ، چنان كه حكيم يونانى گويد « 15 » « من لا حاوى له لا مكان له » .
( 13 ) و بدان كه « 16 » امتياز اعراض [ از يكديگر بسه چيز باشد ] « 17 » : يا بحقيقت و آن جائى بود « 18 » كه اتّحاد محلّ باشد چنان كه سيب مثلا ، كه درو هم طعم است و هم رنگ « 19 » و هم بوى « 20 » . و ادراك رنگ ببصر تعلّق دارد « 21 » و ادراك طعم بذوق « 22 » . و امّا آنچه « 23 » ممتاز مىشود « 24 » بمحلّ و آن جائى باشد كه اتّحاد حقيقت بود « 25 » چنان كه دو چيز « 26 » كه در هر دو سياهى باشد و حقيقت هر دو سياهى يكى است ، و ادراك هر دو ببصر تعلّق دارد ، امّا
هامش
( 1 ) رود : برودS( 2 ) چون : و چونF( 3 ) ميان . . . رسد : بميان دو محل برسدS( 4 ) آيد : شودS( 5 ) به ذات : به نفسS( 6 ) كردن : كردPFA( 7 ) وزير :
زيرS( 8 ) طولى و عرضى و عمقى : طول و عرض و عمقS( 9 ) و آنچه تو بر آن :
آنچه بروF( 10 ) نشستهاى : نشستهS( 11 ) حيزى : چيزىPFA( 12 ) پيرامن : پيراهنF( 13 ) مماس : -S( 14 ) حيزى : چيزىPFA( 15 ) حكيم يونانى گويد : گويندPFA( 16 ) و بدان كه : بدان كهS( 17 ) از يكديگر . . . باشد : به سه چيز استF( 18 ) بود : نبودS( 19 ) و هم رنگ : هم رنگF( 20 ) بوى : + بودS( 21 ) به بصر تعلق دارد : تعلق به بصر داردSشم : مشامS( 22 ) ذوق : مذاق :SP( 23 ) آنچه : -S( 24 ) مىشود :
مىشوندS( 25 ) بود : باشدS( 26 ) دو چيز : در دو چيزS