تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
چيزيست كه وى را از آن عالم دادند ، پس او نيز ازين عالم چيزى بدهد تا بتدريج مجرّد شود ، ازينجا همه بتدريج بيندازد و از آنجا حاصل كند . ( 14 ) شيخ را گفتم از حال مردان مرا حكايتى كن . گفت از آنجا حكايت نتوان كردن . شيخ را گفتم كه من وقتى ديگر بدان لوح مىنگريستم كه تو مىنمودى و ذوقى زيادت نمىكردم ، امّا اكنون هر گه كه مىنگرم حال بر من متغيّر مىشود و از ذوق چنان مىشوم كه نمىدانم كه چگونه گشته‌ام . شيخ گفت در آن زمان هنوز نابالغ بودى ، امّا اين زمان بالغ گشتى ، اكنون اين را مثاليست : مرد كه نابالغ بود اگر مجامعت كند او را از آن ذوقى نباشد ، امّا چون بالغ شد و بمجامعت مشغول گشت وى را از آن لذّتى بود كه اگر بوقت انزال منى دوستى عزيز وى را از آن عمل باز دارد ، آن غايت دشمنى شمرد و خود را در آن لذّت گم كند . و اگر ذوق آن حال با عنّينى حكايت كند ، آن حكايت باز نداند كردن زيرا كه حال ذوق جز بذوق نتوان دانستن و عنّين ازين نصيب محرومست . اكنون اين لذّت نيست ، حال مردان را لذّت بجان رسد . تو در آن عالم هنوز نابالغ بودى ، ذوق آن معنى نمىدانستى و خود معنى ذوق نمىدانستى . اكنون بالغ شدى ، بالغ شهوت دست بجنس خويش تواند زد ، صاحب دست بيكران عالم غيب بازد و در پردهء اسرار اسرار معاشرت با سرپوشيدگان آن ولايت كند . بنگر كه ازين لذّت تا آن ذوق چند فرق باشد . ( 15 ) شيخ را گفتم صوفيان را در سماع حالت پديد مىآيد ، آن