نيز لايق مزد خويش كار كردند ، بنيادى بنهادند و اساسى پديد آوردند .
چون عمارت نيم پرداخت گشت چنان آمد كه از شهرها بتماشاى آن رفتندى . ديوارهاى عالى بر افراشتند و نقشهاى زيبا در آن بنگاشتند ، سقفش رشك كارنامهء مانى بود و رواقش بىجفتتر از طاق كسرى .
سراى هنوز ناپرداخته ، صاحب سرا رنجور گشت و دردى كه امكان درمان نداشت روى به دو نمود و كار بمقامى رسيد كه در نزع افتاد .
ملك الموت ببالين او آمد . خواجه كار دريافت . ملك الموت را گفت هيچ ممكن بود كه مرا چندان امان دهى كه اين سراى را تمام برسانم كه مرا در همهء عالم اين آرزوست ؟ ملك الموت گفت
« فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ »
« 1 » . اين خود ممكن نبود ، امّا تقدير كن كه چندان مهلت يافتى كه سرا باتمام رسانيدى و جان تسليم كردى ، نه ترا حسرت سراى آنگه بيشتر بود زيرا كه رنج در آنجا تو بردهاى و ديگران را جاى تعيّش بودى ؟ امّا چون ناتمامست ، پس تمام نتوان كردن ، چون جاى امان نبود جان تسليم كرد . اكنون بناى سرا تمام بود ، امّا به نيت خواجه ناتمام بود و هرگز تمام نگشتى « 2 » زيرا كه در چنين حالتى چنين صورتى پيش آورد و چنين حاجتى خواست .
( 12 ) شيخ را گفتم نهاد نيك كه آن بصلاحيّت نزديك باشد كدامست ؟ گفت همچنان كه در حكايتست كه وقتى بازرگانى بود و نعمت بيكران داشت . خواست كه در كشتى نشيند و به حكم تجارت از آن شهر
هامش
( 1 ) سورهء 7 ( الاعراف ) آيهء 32 و سورهء 10 ( يونس ) آيهء 49 و سورهء 16 ( النحل ) آيهء 63
( 2 ) نگشتى : گشتىT