تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
از كجاست ؟ گفت بعضى سازهاى خوش‌آواز چون دف و نى و مثل اين در پرده از يك مقام آوازها دهند كه آنجا حزنى باشد . بعد از آن گوينده هم از آنجا صوتى كند بآوازى هر چه خوشتر و در ميان آواز شعرى گويد كه آن حال صاحب واقعه بود . چون آوازى حزين حزين شنود و در ميان آن صورت واقعهء خويش بيند ، و همچون هندوستان كه به ياد پيل دهند حال جان را به ياد جان دهند . پس جان آن ذوق را از دست گوش بستاند ، گويد كه تو سزاوار آن نيستى كه اين شنوى ، گوش را از شنيدن معزول كند و خويشتن شنود ، امّا در آن عالم زيرا كه در آن عالم شنيدن كار گوش نبود . ( 16 ) شيخ را گفتم كه رقص كردن بر چه مىآيد ؟ شيخ گفت جان قصد بالا كند همچو مرغى كه خواهد كه خود را از قفص بدر اندازد . قفص تن مانع آيد ، مرغ جان قوّت كند و قفص تن را از جاى برانگيزاند . اگر مرغ را قوّت عظيم بود ، پس قفص بشكند و برود ، و اگر آن قوّت ندارد سرگردان شود و قفص را با خود مىگرداند . باز در آن ميان آن معنى غلبه پديد آيد ، مرغ جان قصد بالا كند و خواهد كه چون از قفص نمىتواند جستن ، قفص را نيز با خود ببرد ، چندان كه قصد كند يك بدست بيش بالا نتواند بردن . مرغ قفص را بالا مىبرد و قفص باز بر زمين مىافتد . ( 17 ) شيخ را گفتم كه دست برافشاندن چيست ؟ گفت بعضى گفته‌اند كه آستين از هر چه داشتم بر افشاندم ، يعنى از آن عالم چيزى يافتيم « 1 » ،
هامش
( 1 ) يافتيم : يافتمT