كه بود بشهرى ديگر رود . چون به دريا رسيد آن همه نعمت كه داشت در كشتى نهاد و او نيز در نشست . ملّاحان كشتى را بر روى آب روان كردند ، چون كشتى بميان دريا رسيد باد مخالف برآمد و كشتى را در غرقاب انداخت . ملّاحان آن گهرها در قعر دريا انداختند و چنان كه قاعدهء ايشان باشد بازارگانان را خوف مىنمودند و بريشان تحكّم مىكردند . اين بازرگان پر مايه عاجز و فرو ماند ، هر لحظه وهمى « 1 » و هر دم انديشهاى و به هيچ صفت آن غم را تحمّل نمىتوانست كردن . گاهى غم مال بود و گاهى غم سر ، نه روى ستيز بود و نه پاى گريز . حال به جائى رسيد كه از جان عاجز گشت و زندگانى به روى تلخ گشت و لذّت مال در دل وى نماند . عاقبت آن باد بنشست و كشتى روانه شد و بساحل رسيدند . بازرگان چون خود را بر كنار دريا بديد دست كرد و هر چه داشت از مال خود به آب انداخت . مردمان وى را گفتند كه مگر ديوانه گشتهاى ، و اگر نه اين حركت برقرار نيست . در مقام خوف كه با غوطه اسير بودى و بيم سر بود ازين هيچ نكردى ، اكنون كه جاى امن پديد آمد اين حركت كردن بر چيست ؟ بازرگان گفت در آن زمان اگر مال در آب انداختمى ، و اگر نه هيچ تفاوت نكردى از بهر آنكه اگر كشتى بسلامت بجستى هم مال و هم سر از دريا بدر آمدى ، و اگر غرقه شدى نه مال جستى و نه سر ، پس تفاوت نبودى . امّا اكنون كه بكنار رسيدم مىپندارم كه هيچ رنج و آسيب بدل من نرسيده است ، چون بآسايش رسيدم پندارم كه خود بآسايش آمدهام . اكنون با خود
هامش
( 1 ) و همى : همىT