مردان ملال بود . مثال دل نااهل و بيگانه از حقيقت همچنانست كه فتيلهاى كه بجاى روغن آب به دو رسيده باشد ، چندان كه آتش بنزد او براى افروخته نشود . امّا دل آشنا همچو شمعيست كى آتش از دور به خود كشد و افروخته شود . اكنون حديث صاحب سخن از نور خالى نباشد ، پس نور در شمع گيرد نه در فتيلهء تر و شمع تن خود در سر سوز دل كند و چون شمع نماند آتش نيز نماند . اهل معنى نيز تن در سر سوز دل كنند ، امّا چون تن نماند روشنائى زيادت شود بآشنائى كشد .
( 5 ) شيخ را گفتم كه هيچ ممكن بود كه دل بيگانه آشنا شود و روشن ؟ گفت هر بيگانهاى كه بدانست كه دل او بينا نيست تواند بود كه بينا شود ، و مثال وى چون مثال رنجورى بود كه وى را رنج سرسام باشد ، رنجور تا بدين رنج اسير است از خود و رنج خود خبر نمىدارد زيرا كه رنج سرسام بدماغ افتد و دماغ را ضعيف كند و قوّت دريافت بيشتر از دماغ بود ، چون دماغ متغيّر گشت رنجور بىخبر باشد . آنگه بخويشتن آيد و بداند كه رنجور است كه رنج روى بصحّت نهاده باشد و دماغ صلاح پذيرفته و اگر نه هنوز ندانستى . حال بيگانه دل همچنان باشد ، در آن زمان كه بدانست كه دل او نابيناست قدرى بينا گشت . اكنون هم بيمار تن را و بيمار دل را بطبيب بايد رفتن ، طبيب رنج بيمار را شربتها فرمايد كه باخلاط تعلّق دارد . طبيب درد دل بيمار را شربتها فرمايد كه بمعنى تعلّق دارد چندان كه تمام صحّت يابد . چون صحّت يافت تدبير قوّت مىبايد كردن و هر دو بيمار را بسه مقام بمرتبهء
مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 255
مساهمون: نجفقلى حبيبى
ص٢٥٥