( 4 ) روزى در خانقاه همىرفتم ، پيرى را ديدم در صدر آن خانقاه خرقهاى ملمّع پوشيده ، يك نيمه سپيد و يك نيمه سياه . سلام كردم ، جواب داد ، حال خويش باز گفتم . پير گفت حقّ بدست شيخ است ، سرّى كه از ذوق آن ارواح گذشتگان بزرگ در آسمان رقص مىكردند تو با كسى كه روز از شب باز نشناسد باز گوئى ، سيلى خورى و شيخ ترا به خود راه ندهد . پير را گفتم كه در آن حال مرا حالى دگر بود و هر چه مىگفتم بىخويشتن مىگفتم . بايد كه سعى نمائى ، باشد كه بسعى تو به خدمت شيخ رسم . پير مرا به خدمت شيخ برد . شيخ چون مرا ديد گفت مگر نشنيدى كه وقتى سمندرى بنزديك بط رفت بمهمانى و فصل پائيز بود . سمندر را بغايت سرد بود ، بط از حال وى خبر نمىداشت ، شرح لذّت آب سرد مىداد و لذّت آب حوض در زمستان ، سمندر طيره گشت و بط را برنجانيد و گفت اگر نه آنستى كه در خانهء تو مهمانم و از اتباع تو انديشه مىكنم ترا زنده نگذاشتمى و از پيش بط برفت . اكنون تو نمىدانى كه چون با نااهل سخن گوئى سيلى خورى و سخنى كه فهم نكنند بر كفر و ديگر چيزها حمل كنند و هزار چيز ازينجا تولّد كند . مر شيخ را گفتم .
شعر چون مذهب و اعتقاد پاك است مرا از طعنهء نااهل چه باكست مرا مرا گفت هر سخن بهر جاى گفتن خطاست و هر سخن از هر كس پرسيدن هم خطاست . سخن از اهل دريغ نبايد داشت كه نااهل را خود از سخن
مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 254
مساهمون: نجفقلى حبيبى
ص٢٥٤