شب افروز طلب كند كه آن گياه كدامست كه گاو مىخورد ، وى را نيز همان بايد خوردن چندان مدّت كه در دل وى نيز عشق گوهر شب افروز پديد آيد و آن مقام دوّم باشد . و آنگه وى را بر كوه قاف بايد رفت و آنجا درختيست كه سيمرغ آشيان بر آن درخت دارد ، آن درخت را بدست آرد و ميوهء آن درخت را خورد و آن مقام سيّم است . بعد از آن بطبيب حاجت نباشد كه او خود طبيب شود .
( 7 ) شيخ را گفتم كه آفتاب را اين همه قوّت باشد كه گوهر شب افروز را روشنائى در نفس هم از اثر وى بود ؟ شيخ گفت او را قوّت بسيار است و بر همهء جهان منّت دارد ، امّا كسى حقّ منّت او نمىگزارد . اگر كسى را باغى باشد و از آن باغ خوشهء انگور بسايلى دهد ، در همهء عمر خويش هزار منّت بر سايل نهد . آفتاب هر سال باغ وى را پر از انگور و ديگر ميوهها مىكند ، هرگز باغبان زير منّت آفتاب نمىشود . چه چيزيست تا آفتاب را در آن عمل نيست ؟ اگر طفلى را در خانهاى تاريك پرورش كنند چنان كه بزرگ شود و هرگز آفتاب را نديده باشد ، چون در وى قوّت تمييز بينند آفتاب را بر وى عرضه كنند ، ممكن كه وى قدر آن روشنائى بشناسد .
( 8 ) شيخ را گفتم وقتى كه ماه بدر مىباشد و مقابلهء نيّرين بود معلوم است كه كره در ميان باشد ، چرا حجاب نور نمىشود ميان ماه و آفتاب همچو عقدهء ذنب كه چون در پيش آفتاب مىآيد يا در پيش ماه حجاب نور مىشود ؟ شيخ گفت غلط مىانديشى ، اگر مىخواهى كه صورت آن بدانى دايرهاى بكش چنان كه از مركز تا خط پنجاه و
مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 257
مساهمون: نجفقلى حبيبى
ص٢٥٧