تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
ايشان منم . گفتم بايد كه از علم مرا چيزى در آموزى . لوحى پيش آورد و الف بائى « 1 » بر آنجا نبشته بود ، در من آموخت . گفت امروز بدين قدر اختصار كن فردا چيزى ديگر در آموزم و هر روز بيشتر تا عالم شوى . من به خانه رفتم و تا روز ديگر تكرار الف باى « 2 » مىكردم . دو روز ديگر بخدمتش رفتم كه مرا درسى ديگر گفت ، آن نيز حاصل كردم . پس چنان شد كه روزى ده بار مىرفتم و هر بار چيزى مىآموختم ، چنان شد كه خود يك زمان از خدمت شيخ خالى نمىبودم و بسيار علم حاصل كردم « 3 » . ( 3 ) يكى روز پيش شيخ مىرفتم ، نااهلى هم راه افتاد ، به هيچ وجه وى را از خود دور نمىتوانستم كردن . چون به خدمت شيخ رسيدم شيخ لوح را از دور برابر من بداشت ، من بنگريستم ، خبرى ديدم بر لوح نبشته كه حال من بگرديد از ذوق آن سرّ كه بر لوح بود و چنان بىخويشتن گشتم كه هر چه بر لوح ديدم با آن همراه باز مىگفتم . همراه نااهل بود ، بر سخن من بخنديد و افسوس پيش آورد و سفاهت آغاز نهاد و عاقبت دست بسيلى دراز كرد ، گفت مگر ديوانه گشته‌اى و اگر نه هيچ عاقلى جنس اين سخن نگويد . من برنجيدم و آن ذوق بر من سرد گشت . آن نااهل را بر جاى بگذاشتم و پيشتر رفتم ، شيخ را بر مقام خود نديدم . رنج زيادت شد و سرگردانى روى به من نهاد ، مدّتها گرد جهان مىگرديدم و به هيچ وجه استاد را باز نمىيافتم
هامش
( 1 ) بائى : ناتىT( 2 ) باى : لباتىT( 3 ) كردم : كردهT