نيم گز بود و هم از مركز دايرهء بزرگ دايرهاى ديگر بكش چنان كه از مركز تا خط نيم گز بود . پس خطى راست بر مركز بكش چنان كه دايرهها هر دو راست به دو قسم شوند . ازين خط راست چهار نقطه پديد آيد ، دو نقطه بر كنارهء دايرهء بزرگ ، يكى بر ابتداى خط ، و يكى بر انتها ، و دو نقطهء ديگر بر كنارهء دايرهء كوچك ، يكى ازين طرف و يكى از آن طرف . اكنون دو دايرهء ديگر بكش ، يكى بر آن نقطهء اوّل بيرون از دايره ، و يكى بر بالاى نقطهء آخر بيرون از دايره چنان كه از دايرههاى آخر هر يكى از مركز تا خط دو گز باشند . اكنون تقدير كن كه دايرهء بزرگ فلك است و كوچك زمين و اين دو دايرهء ديگر يكى ماه و دوم آفتاب . اكنون از آن نقطه كه بدايرهء ماه تعلّق مىدارد خطّى بكش بر جانب راست شكل زمين چنان كه راست بر كنارهء دايره بود نه اندرون و نه بيرون . و به همان مثال خطّى ديگر بكش بر جانب چپ هم از آن نقطه . اكنون اوّل اين دو خطّ آخر خود نقطه است ، آنجا مسافت نيست و ميان آخر هر دو خطّ يك گز مسافت بود .
اكنون اگر اين دو خط كه تا زمين كشيدى تا فلك بكشى ميان آن دو خط تا آنجائى كه شكل آفتابست دو گز بود ، و مسافت شكل آفتاب چهار گز نهاديم . پس دو گز جرم آفتاب ازين دو خط بيرون باشد ، يك گز از جانب راست و يك گز از جانب چپ . اگر خود بجاى يك گز يك ذرّه بود كه با زير سر نقطهء اوّل كه به ماه تعلّق مىدارد از هر دو طرف نور بهم پيوسته شود و سايهء زمين اينك شب باشد چندانست كه ميان اين دو خطّ آخر از زمين تا نقطهء باقى همه بنور
مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 258
مساهمون: نجفقلى حبيبى
ص٢٥٨