تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم رسالة فى حالة الطفوليّة ( 1 ) در طفوليّت بر سر كوئى چنان كه عادت كودكان باشد بازى مىكردم . كودكى چند را ديدم كه جمع مىآمدند ، مرا جمعيّت ايشان شگفت آمد ، پيش رفتم پرسيدم كه كجا مىرويد ؟ گفتند بمكتب از بهر تحصيل علم . گفتم علم چه باشد ؟ گفتند ما جواب ندانيم از استاد ما بايد پرسيدن ، اين بگفتند و از من در گذشتند . ( 2 ) بعد از زمانى با خود گفتم گوئى علم چه باشد و من چرا با ايشان پيش استاد نرفتم و ازو علم نياموختم ؟ بر پى ايشان رفتم ايشان را نيافتم ، امّا شيخى را ديدم در صحرائى ايستاده . در پيش رفتم و سلام كردم ، جواب داد و هر چه بحسن لطف تعلّق داشت با من در پيش آورد . من گفتم جماعتى كودكان را ديدم كه بمكتب مىرفتند ، من از ايشان پرسيدم كه غرض رفتن بمكتب چه باشد ؟ گفتند از استاد ما بايد پرسيدن . من آن زمان غافل شدم ، ايشان از من در گذشتند ، بعد از حضور ايشان مرا نيز هوس برخاست ، در پى ايشان رفتم ، ايشان را نيافتم و اكنون هم در پى ايشان مىگردم . اگر هيچ از ايشان خبر دارى ، از استاد ايشان مرا آگاهى ده . شيخ گفت استاد