كه توئى ، امّا سوى درخت طوبى « 1 » همچنان يك نيمهء او روشن باشد . چون تمام در پيش درخت طوبى افتد تمام سوى تو سياه نمايد و سوى درخت طوبى روشن . باز چون از درخت درگذرد قدرى روشن نمايد و هر چه از درخت دور تر مىافتد سوى تو روشنى وى زيادت مىنمايد ، نه آنچه نور در ترقّيست ، امّا جرم وى نور بيشتر مىگيرد و سياهى كمتر مىشود ، و همچنين تا باز در برابر مىافتد ، آنگه تمام جرم وى نور گيرد .
و اين را مثال آنست كه گوئى را سوراخ كنى در ميان و چيزى بدان سوراخ بگذرانى « 2 » ، آنگه طاسى پر آب كنى و اين گوى را بر سر آن طاس نهى چنان كه يك نيمهء « 3 » گوى در آب بود . اكنون در لحظهاى ده بار همهء اطراف گوى را آب رسيده باشد ، امّا اگر كسى آن را از « 4 » زير آب بيند پيوسته يك نيمهء گوى در آب ديده باشد . باز اگر آن بيننده كه راست از زير ميان طاس بيند « 5 » پارهاى از آن سوىتر بيند كه ميان طاس است ، يك نيمهء گوى نتواند ديدن در آب كه آن قدر كه او از ميان طاس ميل سوى طرفى گيرد ، بعضى از آن گوى كه در مقابلهء ديدهء بيننده نيست نتوان ديدن ، امّا بعوض آن ازين ديگر طرف قدرى از آب خالى بيند ، و هر چه نظر سوى كنار طاس بيشتر مىكند در آب كمتر مىبيند و از آب خالى بيشتر . چون راست از كنار طاس بنگرد ، يك نيمه در آب بيند ، و يك نيمه از آب خالى . باز چون بالاى كنار طاس بنگرد در آب كمتر بيند و از آب خالى بيشتر تا تمام در ميانهء بالاى طاس گوى را « 6 » تمام بنگرد ، آنجا تمام گوى از آب خالى
هامش
( 1 ) درخت طوبى : اين درختM( 2 ) بگذرانى : بگذارىM( 3 ) يك نيمه : - يكM( 4 ) آن را از : - ازM( 5 ) بيند : مىبيندT( 6 ) گوى : گوى راM