مقام من آنجاست و آشيان تو نيز آن جايگه بود امّا تو فراموش كردهاى .
گفتم اين جايگه چه ميكردى ؟ گفت من سيّاحم ، پيوسته گرد جهان گردم و عجايبها « 1 » بينم . گفتم از عجايبها در جهان چه ديدى ؟ گفت هفت چيز : اوّل كوه قاف كه ولايت ماست ، دوم گوهر شب افروز ، سيّم « 2 » درخت طوبى ، چهارم دوازده كارگاه ، پنجم زره داودى ، ششم تيغ بلارك ، هفتم چشمهء زندگانى . گفتم مرا ازين حكايتى كن . گفت اوّل كوه قاف گرد جهان در آمده است و يازده كوهست و تو چون « 3 » از بند « 4 » خلاص يا بى آن جايگه « 5 » خواهى رفت زيرا كه ترا از آنجا آوردهاند و هر چيزى كه هست عاقبت با شكل اوّل رود . پرسيدم كه بدانجا راه چگونه برم ؟ گفت راه دشوار است ، اوّل دو كوه در پيش است هم از كوه قاف « 6 » ، يكى گرم سير است « 7 » و ديگرى سرد سير « 8 » و حرارت و برودت آن مقام را حدّى نباشد . گفتم سهلست بدين كوه كه گرمسيرست زمستان بگذرم و بدان كوه كه سردسيرست بتابستان . گفت خطا كردى هواى آن ولايت در هيچ فصل بنگردد « 9 » .
پرسيدم كه مسافت اين كوه « 10 » چند باشد ؟ گفت چندان كه روى باز بمقام اوّل توانى رسيدن ، چنان كه پرگار كه يك سر ازو « 11 » بر سر نقطهء مركز بود و سرى « 12 » ديگر بر خط و چندان كه گردد باز بدانجا رسد كه اوّل از آنجا رفته باشد .
هامش
( 1 ) عجايبها در جهان : عجايبM( 2 ) سيم : سومM( 3 ) تو چون : چون توM( 4 ) بند : هندM( 5 ) آن جايگه : هم آنجاM( 6 ) قاف : قاف استM( 7 ) سير است :
سيرM( 8 ) سردسير : سردسير استM( 9 ) بنيگردد : بينه گرددT( 10 ) اين كوه : آن كوهM( 11 ) ازو : اوM( 12 ) سرى : سرM