( 6 ) گفتم اين « 1 » كوهها را سوراخ توان كردن و از سوراخ بيرون رفتن ؟
گفت سوراخ هم ممكن نيست ، امّا آن كس كه استعداد دارد بىآنكه سوراخ كند بلحظهاى « 2 » تواند گذشتن همچون روغن بلسان كه اگر كف دست برابر آفتاب بدارى تا گرم شود و روغن بلسان قطرهاى بر كف چكانى از پشت دست بدر آيد بخاصيّتى كه درويست . پس اگر تو نيز خاصيّت گذشتن از آن كوه حاصل كنى بلمحهاى از هر « 3 » دو كوه بگذرى . گفتم آن خاصيّت چگونه توان حاصل كردن ؟ گفت در ميان سخن بگويم اگر فهم كنى .
گفتم چون ازين دو كوه بگذرم آن ديگر را آسان باشد يا نه ؟ گفت آسان باشد امّا اگر كسى داند . بعضى خود پيوسته درين دو كوه « 4 » اسير مانند و بعضى بكوه سيّم « 5 » رسند و آنجا قرار گيرند ، بعضى « 6 » بچهارم و پنجم و اين چنين تا يازدهم ، هر مرغ كه زيركتر باشد پيشتر شود .
( 7 ) گفتم چون شرح كوه قاف كردى « 7 » حكايت گوهر شب افروز كن .
گفت گوهر شب افروز هم در كوه قافست امّا در كوه سيّم « 8 » است و از وجود او شب تاريك روشن شود امّا پيوسته بر يك حال نماند .
روشنى او از درخت طوبى است ، هر وقت كه در برابر درخت طوبى باشد ازين طرف كه توئى تمام روشنى نمايد همچو گوى گرد روشن .
چون پارهاى از آن سوىتر « 9 » افتد كه بدرخت طوبى نزديكتر باشد قدرى از دايرهء او سياه نمايد و باقى همچنان روشن . و هر وقت كه بدرخت طوبى نزديكتر مىشود از روشنى قدرى سياه نمايد سوى اين طرف
هامش
( 1 ) اين : كه اينT( 2 ) بلحظهاى : به يك لحظهM( 3 ) از هر : از آن هرM( 4 ) درين دو كوه : درين كوهM( 5 ) سيم : سومM( 6 ) بعضى : و بعضىM( 7 ) كردى : گفتىM( 8 ) سيم : سومM( 9 ) سوىتر : سوترM