تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه مصنفات شيخ اشراق — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
وضع حمل وى رنجيده بود . چون بديد كه پسر كريه لقاست هم بدان رضا داد ، زال را بصحرا انداختند « 1 » . فصل زمستان بود و سرما ، كس را گمان نبود كه يك زمان زنده ماند . چون روزى چند برين برآمد ، مادرش از آسيب فارغ گشت . شفقت فرزندش در دل آمد ، گفت يك بارى بصحرا شوم و حال فرزند ببينم . چون بصحرا شد فرزند را ديد زنده و سيمرغ وى را زير پر گرفته . چون نظرش بر مادر افتاد تبسّمى بكرد « 2 » ، مادر وى را در برگرفت و شير داد ، خواست كه سوى خانه آرد ، باز گفت تا معلوم نشود كه حال زال چگونه بوده است كه اين چند روز زنده ماند سوى خانه نشوم . زال را به همان مقام زير پر سيمرغ فرو هشت و او بدان نزديكى خود را پنهان كرد . چون شب درآمد و سيمرغ از آن صحرا منهزم شد ، آهوئى بر سر زال آمد و پستان در دهان زال نهاد . چون زال شير بخورد خود را بر سر زال بخوابانيد چنان كه زال را هيچ آسيب نرسيد . مادرش برخاست و آهو را از سر پسر دور كرد و پسر را سوى خانه آورد . پير را گفتم آن چه سرّ بوده است ؟ پير گفت من اين حال از سيمرغ پرسيدم . سيمرغ گفت زال در نظر طوبى به دنيا آمد ، ما نگذاشتيم كه هلاك شود . آهو بره را بدست صيّاد بازداديم و شفقت زال در دل او نهاديم « 3 » ، تا شب وى را پرورش مىكرد و شير مىداد و بروز خود منش زير پر مىداشتم . ( 10 ) گفتم حال رستم و اسفنديار ؟ گفت چنان بود كه رستم از اسفنديار عاجز آمد « 4 » و از خستگى سوى خانه رفت . پدرش زال « 5 » پيش
هامش
( 1 ) انداختند : انداختT( 2 ) بكرد : كردM( 3 ) او نهاديم : آهو بنهاديمM( 4 ) آمد : ماندT( 5 ) زال : -M