( 11 ) گفتم شما تسبيح كنيد خداى را عزّ و جلّ ؟ [ گفت نه ، استغراق در شهود فراغ تسبيح را نگذاشت و اگر نيز تسبيحى باشد نه بواسطهء زبان و جارحه بود و حركت و جنبش بدان راه نيابد ] « 1 » .
( 12 ) [ گفتم مرا علم خياطت بياموز ] « 2 » . تبسمى كرد و گفت هيهات ! اشباه و نظاير ترا بدين دست نرسد و نوع « 3 » ترا اين علم « 4 » ميسّر نشود « 5 » كه خياطت ما در فعل باز نگنجد « 6 » و لكن « 7 » ترا از علم خياطت آن قدر تعليم رود « 8 » كه [ اگر وقتى خيش و مرقّع خود را بعمارت حاجت بود توانى كردن ] « 9 » . و اين قدر را به من آموخت « 10 » .
( 13 ) [ گفتم كلام خداى را به من آموز . گفت عظيم دور است كه تو درين شهر باشى از كلام خداى تعالى قدرى بسيار نمىتوانى آموخت ] « 11 » و ليكن آنچه ميسّر شود ترا تعليم كنم . زود لوح مرا « 12 » بستد ، بعد از آن هجائى بس عجب « 13 » به من آموخت چنان كه بدان هجاء هر سورتى « 14 » كه مىخواستم مىتوانستم دانست . گفت هر كه اين هجاء در نيابد « 15 » او را اسرار « 16 » كلام خداى چنان كه واجب كند « 17 » حاصل نشود و هر كه بر احوال اين هجاء مطّلع شد « 18 » او را شرفى « 19 » و متانتى با ديد « 20 » آيد .
هامش
( 1 ) گفت نه . . . راه نيامد : -T( 2 ) گفتم . . . بياموز : گفتم علم خياطت مرا نياموزى ؛C( 3 ) نوع : نظايرC( 4 ) اين علم : -T( 5 ) و نشود : نگرددC( 6 ) فعل باز نگنجد : قصد و آلت نگنجدC( 7 ) لكن : ليكنC( 8 ) رود : كنمC( 9 ) اگر وقتى . . . توانى كردن : خرقت خشن و مرقع خود را نوع عمارتى توانى كردC( 10 ) و اين قدر را به من آموخت : و آن قدر نمىتوانى آموختT( 11 ) گفتم كلام خداى . . .
نمىتوانى آموخت : -T( 12 ) زود لوح مرا : + پس از آنC( 13 ) بعد از آن هجائى بس عجب : و هجائى عجيبC، بعد از آن هجاء بس عجبT( 14 ) سورتى :
سرىT( 15 ) هر كه اين هجا در نيابد : اين هجاء را هر كه در نيابدC( 16 ) اسرار :
سورC( 17 ) كند : -C( 18 ) شد : گرددC( 19 ) شرفى : رسوخىC( 20 ) با ديد : پديدC