ناتمامى « 1 » عقل بودستم * خويشتن را بيازمودستم
اى كسانى كه اهل غزنينيد * بر سر خاك چون كه بنشيند « 2 »
هرزه و بيهده مپردازيد « 3 » * نفط در خرمنم ميندازيد « 4 »
ظاهر آنچه گفتهاى منست * وصف نقش خط خداى منست
تو مخوانش غزل كه توحيدست * باطنش وحى و حمد و تمجيدست « 5 »
گر توانيد گه گهم بدعا * ياد داريد مهتر و برنا « 6 »
كه بيامرزش اى خداى خبير * عذر تقصيرها ازو بپذير
كتاب كتبه الى بغداد مع نسخة تصنيفه انفذه عند الامام « 7 » الاجل الاوحد برهان الدين « 8 » ابى الحسن على بن ناصر الغزنوى « 9 » يعرف « 10 » ببريانگر « 11 »
اى تو بر دين مصطفى سالار * بر طريق برادرى « 12 » كن كار
عهد ديرينه را به ياد آور * وز طريق برادرى مگذر « 13 »
دين حق را به حق توئى برهان * مر مرا زين عقيلها برهان
تو ببغداد شاد و من ناشاد * خود نگوئى ورا رسم فرياد
سال و مه ترسناك و اندهگين * مانده « 14 » محبوس تربت غزنين
مكن آخر برادرى پيش آر * وز ميان اين حجابها بردار
گرچه هستم اسير هر نااهل * چشم دارم كه كار گردد سهل
تا كى « 15 » اين انقباض و اين دورى * بسر من كه تو نه « 16 » معذورى
هامش
( 1 ) - ذ : تا تمامى
( 2 ) - ذ :آنكسانى كه اهل غرنينند * بر سر خاك من چو بنشينند( 3 ) - ذ : مپردازند
( 4 ) - نيندازند
( 5 ) - ك : تحميد است
( 6 ) - ط : جملگى ما را
( 7 ) - ب : الى الامام ، ط : الى الامير
( 8 ) - ل ، ب : برهان الدين جمال الاسلام
( 9 ) - ل : « ابى الحسن على بن ناصر الغزنوى » را ندارد
( 10 ) - ط : الملقب ، ب : المقلب
( 11 ) - ب : افزوده : بسبب طعن الطاعن فى هذا الكتاب
( 12 ) - ض : برادران
( 13 ) - ل : برادران مگذر
( 14 ) - چ : گشته
( 15 ) - ل : تا كه
( 16 ) - ى : كزين