عهدهاى قديم را ياد آر * حق نان و نمك فرومگذار « 1 »
اين كتابى كه گفتهام در پند « 2 » * چون رخ حور دلبر و دلبند
گرچه بسيار ديدهاى تاليف * هيچ ديدى بدين صفت تصنيف
انس دلهاء عارفان سخن « 3 » * تازه و بامزه « 4 » نه بىسر و بن
هرچه دانستهام ز نوع علوم * كردهام جمله خلق را معلوم
آنچه نصّ است و آنچه اخبارست * وز مشايخ هرآنچه آثارست
اندرين نامه جملگى جمع است * مجلس روح « 5 » را يكى شمع است
ملكوت اين سخن چو برخوانند * حرز و تعويذ خويش گردانند « 6 »
عاقلان را « 7 » غذاى جان باشد « 8 » * عارفان را « 9 » به از روان باشد « 10 »
ساحرى كردهام درين معنى * زان كجا عقل دادم اين فتوى
گر تبجح بدين كنم شايد * زين سخنها كه جان « 11 » برآسايد
يك سخن زين و عالمى دانش * همچو قرآن پارسى خوانش « 12 »
روح را سال و ماه همچو غذاست « 13 » * دل مجروح را بسان شفاست « 14 »
من چه گويم تو خود نكو دانى * كه نگردم خجل چو برخوانى
مر خرد « 15 » را نسيم اوست چو گل * نه چو ديگر حديث بانگ دهل
روز بازار فضل و علم مفيد * عرصهء « 16 » علم و عالم توحيد
همچو دوشيزه دخترى « 17 » زيبا * بجمال و بها چو ماه سما
بحلى « 18 » و حلل چو گردن حور * دست نااهل دار يا رب دور
عدّتى مىشناسم اين « 19 » را من * پيش ايزد مهيمن ذو المن
هامش
( 1 ) - ذ : نگذار
( 2 ) - ط : در پند ، م : دربند
( 3 ) - چ : سخن ، م : به سخن
( 4 ) - ل : بامزه ، م : بامژه
( 5 ) - ط : عقل
( 6 ) - چ : خويشتن دانند
( 7 ) - ط : عقلا را
( 8 ) - ض : جانست اين
( 9 ) - چ : فضلا
( 10 ) - ض : روانست اين
( 11 ) - چ : زين سخن جانها
( 12 ) - ط : دانش
( 13 ) - چ : غذيست ، ض : غذى
( 14 ) - چ : شفيست ، ض : شفى
( 15 ) - چ : كه خرد
( 16 ) - ط : عرصه ، م : غصه
( 17 ) - ل : دختر
( 18 ) - ط : بحلى ، م : در حلى
( 19 ) - ط : دانم اين سخن