كين سخنها نجات من باشد * زانكه توحيد ذو المنن باشد
شادمان مصطفى و يارانش * وانكه هستند دوستدارانش
چار يار گزيده اهل ثنا * بر تن و جانشان ز بنده دعا
مرتضى و بتول « 1 » و دو پسرش * وانكه سوگند من بود بسرش
نخورم غم گر آل « 2 » بو سفيان * نشوند « 3 » از حديث من شادان
چون ز من شد خداى من خشنود * مصطفى را ز من روان « 4 » آسود
مالك دوزخ ار بود « 5 » غضبان * غضب او بگو مرا « 6 » چه زيان
مر مرا « 7 » مدح مصطفى است غذى * جهان من باد « 8 » جانش را به فدى
آل او را بجان خريدارم * وز بدى خواه آل بيزارم
دوستدار رسول و آل ويم * زانكه پيوسته در نوال ويم
گر بدست اين عقيده و مذهب * هم بر اين بد بداريم « 9 » يا رب
من ز بهر خود اين گزيدستم * كاندرين ره نجات ديدستم
تو كه بر دين شرع برهانى * بسر من « 10 » كه جمله برخوانى
تو چه دانى بيار « 11 » و فتوى كن * نيست اندر سخن مجال سخن
گفتم اين و برت فرستادم * در گنج علوم بگشادم
عددش هست ده هزار ابيات * همه امثال « 12 » و پند و مدح و صفات
گر ترا اين سخن پسند آيد * جان من ايمن « 13 » از گزند آيد
ور پسند تو نايد اين گفتار * خود نديدى بجمله باد انگار
تو شناسى كه نيست هزل و محال * نوش كن زود و خاك بر لب مال « 14 »
هامش
( 1 ) - ط : بتول ، م : رسول
( 2 ) - چ : چو آل
( 3 ) - ط : نبوند
( 4 ) - پ : روان ز من
( 5 ) - چ : ار شود
( 6 ) - چ : مر مرا زان غضب بگو
( 7 ) - ط : بنده را
( 8 ) - چ : جان من باد ، م : جان و من بنده
( 9 ) - ل : هم به ديدار آريم
( 10 ) - چ : بسر تو
( 11 ) - م : چه دانى بيار ، چ : چه گوئى بيا
( 12 ) - چ : ل : امثال ، م : تمثال
( 13 ) - ط : جان من رسته
( 14 ) - ط : بر لب ، م : در لب ، ك : بر كف ، ى :جمله برخوان ببين جمال و كمال * چون بخواندى تو خاك بر لب مال