حكايت « 1 »
ايها الناس روز بىشرميست * نوبت شوخى و كمآزرمى است
عادت و رسم روزگار بدست * خاصه با آنكه خاصهء خرد است
زانكه اهل زمانه نااهلند * شحنهء ظلم و قاضى جهلند
هركه را روزگار مسخره كرد * نامش اندر ميان ما سره كرد
جز برندى و جز به قلاشى * خرّم و شادمان تو كى باشى
دانشآموزى و هنرورزى * نزد اين مردمان جوى نرزى
قيمت و قدر و جاه اين ايام * از قفا دان و خنده و دشنام
مرد آزاده خستهء چرخ است * نان آزاده بر دگر نرخ است
اندرين تنگ آشيان كه منم * در غم نان و آب و پيرهنم
بىخبر زانكه مادر گردون * كفنت « 2 » را همىزند صابون
پيشهء چرخ مردمآزاريست * صنعت روزگار خونخوارى است
شير گردون چو گربه دارد كيش * خورد از مهر خون بچهء خويش
ملكالموت داده دربندان * حصن عمر ترا و تو خندان
آخر از لاله چند آموزى * دل سياهى و چهرهافروزى
هيچ از حادثات ننديشى * كى كند با تو يك زمان خويشى
تا تو دربند زرق و تلبيسى * در سقر يار غار ابليسى
دست از رنگ و بوى دهر بدار * چند جوئى چو كركسان مردار
همچو عنقا ز خلق عزلت گير * تات نكشند در قفس بزحير
چند گوئى چو طوطى از هر در * سخن اندر قفس بسوى شكر
من كه بر گلبن سخن شب و روز * بلبلان را كم نوا آموز
چون شترمرغ در بيابانم * بود از سنگ تافته نانم
هامش
( 1 ) - ابيات اين صفحه كه با همين عنوان « حكايت » آمده فقط در نسخهء عكسى - س - است و در نسخ ديگر نيست
( 2 ) - ظ : كفنم