اندر بددلى خويش گويد
منم اندر ولايت خسرو * همچو خفاش بددل و شبرو
روز از بددلى چو خفاشم * كه نخواهم « 1 » كه صيد كس باشم
دلم از نيك و بد رمان باشد * زانكه هشيار بدگمان باشد « 2 »
اهل صورت بدند « 3 » و نزد خرد * هركه از بد گريخت نبود بد
كام چون نيست گام تيز « 4 » بهست * همچو ناوك ز كژ « 5 » گريز بهست
مرد كز ابلهان نهان باشد * در چنين جاى جاى آن باشد
نه بجست از بلاى بدكارى * مصطفى با عتيق در غارى
يك جهان پربغيض و كافردل * برحقم گر بترسم از باطل
چنگل باز را همىدانم * در هوا مرغ دل چنين زانم
نز پى دانه مرغكى صد بار * بنگرد پيش و پس يمين و يسار
از پى آن چنان بدانديش است * كش غم جان ز عشق نان بيش است
جاى آن هست كش « 6 » غم تلف است * كه جهان گرسنه است « 7 » و او علف است
هست معذور اگر بدانديش است * كه جهان را بدى ز به « 8 » بيش است
غم جان چون به خدمت تو درم * آنكه هرگز نخوردهام نخورم
هيچ مگزين به دوستى خس را « 9 » * كو كسى كو كسى بود كس را
پس در اين روزگار نزد خرد * نيك تست آنكه زوت « 10 » نبود بد
به خدا « 11 » ار بديدهام روزى * زين همه خلق محتشم « 12 » گوزى
تا بدانستهام كه مردم چيست * اندر آن حيرتم كه مردم كيست
كردهام اختيار غفلت و جهل * زين چنين عالمى پر از نااهل
بر جهان دهر عزل نيكان خواند * بد فزون گشت و نيك هيچ نماند
هامش
( 1 ) - س : كه نخواهم ، كه نبايد
( 2 ) - ذ : در چنين جاى جاى آن باشد
( 3 ) - س : ز اصل صورتپذير
( 4 ) - س : نيز
( 5 ) - ك : ز كچ ، ت : نه كژ
( 6 ) - ب : كش ، م : ارش
( 7 ) - س : كه هوا بر گرسنه
( 8 ) - ل : بدى ز حد
( 9 ) - س : خرده زن هم شريف و هم خس را
( 10 ) - س : آنكه اوت
( 11 ) - س : به خداى
( 12 ) - ذ : محتشم ، س : محرم ، ى : منتى ، م : محرمان