اندر ضعف خويش گويد
آن چنان در سخن ضعيف تنم « 1 » * كه يكى دم بشست بار زنم
نبود گرچه صاحب هنرم * گر برندى « 2 » مرا ز خود « 3 » خبرم « 4 »
سايهء من گرم بگيرد پاى * تا قيامت بداردم بر جاى
سايه را اين كمال از افزونيست « 5 » * هيج دانى كه ذات او بر چيست « 6 »
راه بر دم زدن درين منزل * آن چنان سخت شد ز سستى دل
كه دم از دل ز بس كه ره بيند * تا بلب چار جاى بنشيند
مر مرا زين صفت طبيب بديد « 7 » * جسم نبسود « 8 » ليك ناله شنيد
گفت اين شخص « 9 » ناپديد شدست * روح از او « 10 » نيز هم بعيد شدست
چكنم روى بازگشتن « 11 » نيست * شخص را وقت دست « 12 » شستن نيست
ورنه از عمر دست شستهامى « 13 » * همچو از نان ز جان « 14 » گسستهامى
همچو نيلوفرم بجان پيوست « 15 » * آسمان رنگ و آفتابپرست « 16 »
فلك نحس را در اين تربت * نان ز ذلست و آبش از كربت
گرچه جان در بدن هراسان بود * در خراسان مرا خور آسان بود
كه به يك بيت اگر بخواستمى * غم دل را بجان بكاستمى
هست در دور چرخ غمازش * اى دريغا سنائى « 17 » آوازش
هامش
( 1 ) - س : گشت مركز سخنم
( 2 ) - ل : بديدى
( 3 ) - س : مرا ز من
( 4 ) - اين بيت در صفحهء 810 نيز آمده و اينجا در بيشتر نسخ مكرر شده است
( 5 ) - س : جستن نيست ، و : از افزونيست ، ل : ز افزونيست
( 6 ) - س : شخص را دست دست شستن نيست ، ب : هيچ دانى كه ذات را تا چيست
( 7 ) - ل : نديد
( 8 ) - ل : شخص ننمود و ب : شخص نبسود
( 9 ) - ل : كاين جسم ، ب : كاين شخص
( 10 ) - ل : روح وى
( 11 ) - ب : روز جان گسستن
( 12 ) - ذ : دست دست ، ب : دست را زور دست ، ض : شخص را دست و پاى
( 13 ) - ذ : دمى
( 14 ) - س : از نان و جان
( 15 ) - س : و بدست
( 16 ) - اين در پيش گذشته است
( 17 ) - ل : شناسى