اندر افتخار خويش فرمايد
ذم « 1 » شنيدى ز مرغ عيسى رو * مدحم اكنون « 2 » ز آفتاب شنو
گرچه چون من سخنگزارى « 3 » نيست * بهتر از شاه گوشدارى نيست
ور چه زين به « 4 » سخن گزارد شاه « 5 » * چشم دارم كه گوش دارد شاه « 6 »
خود چه گويم كه در سپيد و سياه * نيك دانم كه نيك داند شاه
همچو شمس است شعر من تابان * ليك جرمش در آسمان پنهان
مثل مادح تو چون جانست * فعل پيدا و ذات « 7 » پنهانست
نافه و نحل و پيله را مانم * كه ز پيدا بهست پنهانم
مه كه خورشيد را برو بندند « 8 » * چون جدا گشت ازو برو خندند « 9 »
بر كهى كز مهان نهان باشد * گر بخندند جاى آن باشد
باشد از دور خوش « 10 » به گوش مجاز * از من آوازه وز دهل آواز
خاصه سست و ضعيفم و واله « 11 » * چون دل نافه و تن ناقه « 12 »
چون نباشد بر اوج گردون مه « 13 » * پس عطارد هميشه تنها به « 14 »
همچو ابرم ز دست مشتى گل * آب در چشم و آتش اندر دل
آب و آتش ز ديده و دل من * غرقه دارد هميشه منزل من
باد در زير امر و فرمانت * ملك هم گوشهء سليمانت
عقل و فرهنگ وجود دين تو باد * نقش جاويد بر نگين تو باد
آفريننده باد يار ترا * كآفريد او بزرگوار ترا
هامش
( 1 ) - س ، م : دم
( 2 ) - س : سخن اكنون ، ب : مدحت اكنون
( 3 ) - م : سخنگذارى
( 4 ) - س : به زين
( 5 ) - م : گذارى تو ، س : گزارد شاه
( 6 ) - م : دارى تو ، س : دارد شاه
( 7 ) - س : شخص ، م : ذات
( 8 ) - ل : بندد
( 9 ) - ل : خندد ، ب : هم بر او خندند
( 10 ) - ذ : دور خور
( 11 ) - ل : فالح
( 12 ) - س : دل ناقه ، ل : چون تن ناقه و دل صالح
( 13 ) - س : كوكب مه
( 14 ) - س : تنها به ، م : پنهان به