بلكه مرد سخن بهر جائى * چون زنان كم جهد بهر پائى
جان گوينده چون نكو گويد * زاب جان روى دل همىشويد
بيشهء نظم را چو شير بود * جان نه زين چار طبع چير « 1 » بود
خود مرا نيست بىتو زهره و بس « 2 » * خيرهروئى و بىخودى چو مگس
چون نه مردان طمع و پرخاشم « 3 » * خاره را خيره خير « 4 » چه تراشم « 5 »
گورخر چون نداد كس را دست * نه ز پالان و رنج بار « 6 » برست
گرچه شد ز اهل روزگار جدا * چه كمست آخر از مگس عنقا
سوسمارى كه فارغست از آب * چه سر آب نزد او چه سراب « 7 »
تو مرا گوئى اى خر طناز * سوى درگاه اين بزرگان تاز
نكنى خدمت اين بزرگان را * سخت بىحرمتى دل و جان را
كى شود سوى لاهى اللهى * عاشق تابه كى شود « 8 » ماهى
زال چون مادهگاو بگذارد * كى سپاس سبوس بردارد
باغ دين و خرد بود خلوت * پردهء نيك و بد بود خلوت
هركه خلوت گزيد راحت ديد * خلوت آمد مراد را چو كليد
باز دارد به خاصه بهر ورع * كهنهء نو « 9 » ترا ز ننگ طمع « 10 »
ضد با ضد « 11 » يار چون باشد * اشتر بىمهار « 12 » چون باشد
در صفت خلوت و تنهائى گويد
سلوتى « 13 » نيست روح « 14 » را از كس « 15 » * سلوت روح خلوت « 16 » آمد و بس
دهر بدراى « 17 » و خلق بدبينند « 18 » * راهت اين است و مردمان اينند
هامش
( 1 ) - ل : سير
( 2 ) - م : زهرهء كس
( 3 ) - ب : جنگ و پرخاشيم
( 4 ) - ل : خيرهخيره
( 5 ) - ب : چه خراشيم
( 6 ) - ذ : نه ز نيش و كرا و بار
( 7 ) - ب : چه سر آب نزد او چه سراب ، م : چه سرابست . . .
( 8 ) - ل : بود
( 9 ) - ذ : كهن و نو
( 10 ) - ل : براى طمع
( 11 ) - س : شكل با شكل
( 12 ) - چ : اشتر با مهار ، ى : استرى با مهار
( 13 ) - ذ : خلوتى
( 14 ) - پ : خلق
( 15 ) - ل : با كس ، ض : زين پس
( 16 ) - ل : خلق
( 17 ) - س : عهد
( 18 ) - ب : بدعهد و خلق بددينند ، ل : دهر خود راى . . .