جرم من اندرين چه مىدانى * چون بديدى كمال نادانى
نرسد در ولايت دل خويش * هيچ بىحوصله « 1 » بحاصل « 2 » خويش
فى القناعة
گوشهء گير از اين جهان مجاز * توشهء آن جهان درو مىساز
نه ترا با كسى بود پيوند * تا تو گريى « 3 » به درد و آنكس خند
دولت « 4 » دين چو روى بنمايد * پشت بر كائنات فرمايد
ديده چون كحل آشنائى يافت * دل تاريك روشنائى يافت
گرد دريا و رود جيحون گرد * ماهى از تابه صيد نكند مرد « 5 »
اين دو روزه حيات نزد خرد * چه خوش و ناخوش و چه نيك و چه بد
زين دوروزه حيات و پيوندى * به خداى ار تو هيچ بربندى
باش تا چنگ مرگ دريازد « 6 » * ناى حلقت ز نان « 7 » بپردازد
زانكه در عالم فريب و هوس * كس نكرد اعتماد بر دو نفس
طبع بر بود شه قوى نبود * تخت بر آب مستوى نبود
نبود زير عرش دانا را * استوى عرشه على الما را
باش تا عقل افكند « 8 » فرشت * حل كند استوى على العرشت
باش تا صبح صلح روى دهد * شاه شامان درآى كوى زند « 9 »
پس در اين چند روزه پيوندى * كنج محراب و گنج خرسندى
ديدهء عقل دار در احمد * تا ز راه لحد رسى با حد
احد اندر لحد چو جايت ساخت * سر فردوسيان سرايت ساخت
روضهء گشت بر تو كنج لحد * فرش روضه ز گنج فضل احد
چون بمحراب حق شتابى تو * نور حق در دو ديده يا بى تو
هامش
( 1 ) - س : بىتوشهء به منزل
( 2 ) - ل : بىحوصله ز حاصل
( 3 ) - م : نه تو گوئى
( 4 ) - ك : در دلت ، س : دولت و
( 5 ) - س : نكند مرد ، م : نتوان كرد
( 6 ) - ل : ره يازد
( 7 ) - ذ : خلقت زبان
( 8 ) - س : تا از تو بفكند ، م : عرش افكند
( 9 ) - ب : شاه شامان در اى كوى زند ، م : شام شاهان ز راه كوى دهد