آسمان قدر و مشترى ديدار * منتجب خلق منتخب « 1 » گفتار
خاطرش « 2 » تيزرو بسان شهاب * كون را با دلش نمانده « 3 » حجاب
شربت شرع باغ دين خداى * از غبار خيال كرده جداى
همچو شرع از مخالفت دور است * در همه كار خويش معذور است
فيلسوف و حكيم و ديندارست * راست چون چشم عقل بيدارست
نيست از اهل روزگار چنو * آب كاغذ نگاه دار چنو
نكند ظرف حرف را باثر * آتش و آب او نه خشك و نه تر
نطق او در ره جواب و سؤال * تازه و خوش چو در بهار شمال
تازيان را « 4 » شكال بربسته * لاشكان را فسار « 5 » بگسسته
گرچه خود نيست لائق قائل « 6 » * قابل قول او شود باقل
از بزرگان كفايت او دارد * راست خواهى ولايت او دارد
تا بود بر ز خانش « 7 » دولت و فرّ * بوسه زن همچو كاغذ و دفتر « 8 »
حفظ او آبروى « 9 » شرع آرد * اصل او اصلها بفرع آرد
منبرش چرخ و او چو خورشيد « 10 » است * مجلسش قصر و او چو جمشيد است
هرچه گويد همه بديع بود * هر شريفى برش وضيع « 11 » بود
همچو آب روان بود سخنش * سر نپيچد كسى ز كن مكنش
لفظ او خلق را جواب « 12 » دهد * هم بر اندازهها ثواب « 13 » دهد
نبود همچو گفت او گفتار * راحت روح خود « 14 » از آن گفت آر
هرگهى كو بدرس بنشيند * عقل در مجلسش درر چيند
عقل گردد ز لفظ او مدهوش * نفس گويد كه يك زمان خاموش
هامش
( 1 ) - س : منتجب
( 2 ) - ذ : خاطرى
( 3 ) - م : نماند ، پ : نمانده
( 4 ) - ل : تازيان
( 5 ) - س : فسار بگسسته ، م : فساد بگسسته ، ب : جناح بشكسته
( 6 ) - ب : لائق و قابل
( 7 ) - س : بابر و بار خانش ، ذ : بر برو بر رخانش
( 8 ) - س : همچو كلك بر دفتر
( 9 ) - ب : آبروى ، م : آب روح
( 10 ) - س : خرشيد
( 11 ) - ب : ورا وضيع
( 12 ) - م : ثواب
( 13 ) - ب : شراب ، كم : ثواب ، م : جواب
( 14 ) - س : راحت جان خلق