مرگ كش « 1 » زندگى ز اركانست * نه سزاوار عالم جانست « 2 »
رمه راهيست « 3 » از سراى فنا * خلق را سوى كشتزار بقا
چار مرغند چار طبع بدن * بهر دين جمله را بزن گردن
بر هم آميز پروبال همه * پس نگه كن به كار و حال همه
بر سر چار كوه دين برنه * بازخوان جمله را بجدّ برجه « 4 »
پس بايمان و عقل و صدق و « 5 » دليل * زنده كن هر چهار را چو خليل
جان نپرد « 6 » بسوى معدن خويش * تا نگردى پياده از تن خويش
تا نيايد ز حس برون حيوان * ره نيابد به مرتبهء انسان « 7 »
پس چو انسان ز نفس ناطقه « 8 » رست * روح قدسى بجاى آن « 9 » بنشست
چون برون شد ز جان « 10 » گوينده * شد بجان فرشتگان زنده
اى ز شهوت شكم زده آهار * خبه از « 11 » هيضه و ز شره ناهار
گر ترا برگ راه مرگ بود « 12 » * بر دلت قلب مرگ برگ بود « 13 »
گر ترا هيچ برگ برگستى * اى خوشا كت جهان مرگستى
مالت اينجاست همچو جسم از پوست « 14 » * زان اجل دشمنى و دنيى دوست
عقبى باقيت نمىبايد * دنيى فانيت كجا پايد
زر بعقبى ده ار حلال بود * كه دل آنجا بود كه مال بود
گر بعقبى ترا بدى زر و سيم * راه عقبى ترا بدى تسليم
ور ترا راى « 15 » مشورت برگست * پير پخته درين جهان مرگست
هامش
( 1 ) - پ : مرد كش
( 2 ) - س :مرد را بودن اندر اركانست * نه بصحراى عالم جانست، ل : . . . مرد را بزمگه دل و جان است
( 3 ) - س : رمه و اينست ، ل : رمه راهيست ، ب : رمهء نيست
( 4 ) - ب : بجد برجه ، م : بچه برچه ، ل : سبك برجه
( 5 ) - ب : عشق و عقل
( 6 ) - ب : نبرى جان
( 7 ) - س : همى سوى انسان
( 8 ) - ل : ز نفس باطن
( 9 ) - ب : بجاى او
( 10 ) - م : ز جاى
( 11 ) - پ : چند از ، س : خبه از
( 12 ) - س : برگ بود
( 13 ) - س : در دلت قلب مرگ مرگ بود
( 14 ) - س : همچو جسم از دوست ، ب : همچو چشم اى دوست
( 15 ) - ب : راه