تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 721

مساهمون:

ص٧٢١
اين همه بيهدست و عاريتيست « 1 » * اجل او را تمام عافيتيست « 2 » پير را خاصه بدخو « 3 » و بىبرگ * نيست يك دستگير همچون مرگ « 4 » پير در دست طفل باشد اسير * پشه گيرد چو باشه گردد پير عمر ما جمله مستعار بود * عقل را زين حيات عار بود مرد عاقل ز لهو پرهيزد * زين چنين عمر عقل بگريزد عمر تن « 5 » مرد را اسير كند * مرد را عمر عشق « 6 » پير كند مرد پير از بقاى جانان شد * با چنين عمر پير نتوان شد هركه اورنگ و بوى راست اسير * زن و كودك بود نه مرد و نه پير « 7 » پير كز جنبش ستاره بود * گرچه پيرست شيرخواره بود اى بسا پير با شمائل خوب « 8 » * ليك نزد خرد شده معيوب همچو نيلوفرم بجان و بدست * آسمان رنگ و آفتاب‌پرست آن جوانى كه گرد غفلت گشت * آن نه عمر آن فضول بود گذشت دل از اين عمر مختصر برگير * كز چنين « 9 » عمر كس نگردد پير « 10 » سيرم از عمر و زندگانى خويش * مىبگريم بر اين جوانى خويش زندگانى كه نبودش حاصل * مرد عاقل در آن نبندد دل عجز و ضعفست حاصل كارم * به ضعيفى چو زيرم و زارم « 11 » پير شكل ارچه بابها باشد * بر عاقل كم از هبا « 12 » باشد پير بايد كه راه‌ديده بود * تا بر عقل برگزيده بود هست پير از ولايت دينست * آن كه گويند پير پير اينست شير بد روز كهل « 13 » وقت زئير * زارتر نالد از ضعيفى زير « 14 »
هامش
( 1 ) - م : عاريت است ( 2 ) - م : عافيت است ( 3 ) - م : بدخوى ( 4 ) - ب : همچون مرگ ، م : و مايه چو مرگ ( 5 ) - س : غم تن ( 6 ) - س : عمر عشق ، م : عمر و عشق ( 7 ) - س : نه مرد نه پير ( 8 ) - ذ : با شمائل و خوب ( 9 ) - ل : از چنين ( 10 ) - ذ : سير ( 11 ) - ب : به نحيفى چو زير و بم نالم ( 12 ) - ب : از هبا ، م : از بها ( 13 ) - س : خوش‌تر از روز جهل ، ل : هست بدروز كهل ( 14 ) - س : پير
حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 721 | سيد محمد تقى مدرس رضوى / ابو المجد مجدود بن آدم سنائى غزنوى