اين همه بيهدست و عاريتيست « 1 » * اجل او را تمام عافيتيست « 2 »
پير را خاصه بدخو « 3 » و بىبرگ * نيست يك دستگير همچون مرگ « 4 »
پير در دست طفل باشد اسير * پشه گيرد چو باشه گردد پير
عمر ما جمله مستعار بود * عقل را زين حيات عار بود
مرد عاقل ز لهو پرهيزد * زين چنين عمر عقل بگريزد
عمر تن « 5 » مرد را اسير كند * مرد را عمر عشق « 6 » پير كند
مرد پير از بقاى جانان شد * با چنين عمر پير نتوان شد
هركه اورنگ و بوى راست اسير * زن و كودك بود نه مرد و نه پير « 7 »
پير كز جنبش ستاره بود * گرچه پيرست شيرخواره بود
اى بسا پير با شمائل خوب « 8 » * ليك نزد خرد شده معيوب
همچو نيلوفرم بجان و بدست * آسمان رنگ و آفتابپرست
آن جوانى كه گرد غفلت گشت * آن نه عمر آن فضول بود گذشت
دل از اين عمر مختصر برگير * كز چنين « 9 » عمر كس نگردد پير « 10 »
سيرم از عمر و زندگانى خويش * مىبگريم بر اين جوانى خويش
زندگانى كه نبودش حاصل * مرد عاقل در آن نبندد دل
عجز و ضعفست حاصل كارم * به ضعيفى چو زيرم و زارم « 11 »
پير شكل ارچه بابها باشد * بر عاقل كم از هبا « 12 » باشد
پير بايد كه راهديده بود * تا بر عقل برگزيده بود
هست پير از ولايت دينست * آن كه گويند پير پير اينست
شير بد روز كهل « 13 » وقت زئير * زارتر نالد از ضعيفى زير « 14 »
هامش
( 1 ) - م : عاريت است
( 2 ) - م : عافيت است
( 3 ) - م : بدخوى
( 4 ) - ب : همچون مرگ ، م : و مايه چو مرگ
( 5 ) - س : غم تن
( 6 ) - س : عمر عشق ، م : عمر و عشق
( 7 ) - س : نه مرد نه پير
( 8 ) - ذ : با شمائل و خوب
( 9 ) - ل : از چنين
( 10 ) - ذ : سير
( 11 ) - ب : به نحيفى چو زير و بم نالم
( 12 ) - ب : از هبا ، م : از بها
( 13 ) - س : خوشتر از روز جهل ، ل : هست بدروز كهل
( 14 ) - س : پير