چون بدست زمن زمن باشى * تو نباشى مسن « 1 » مسن باشى
زير چرخست رسم پير و جوان * زير چرخ اين نباشد و هم آن « 2 »
اى برادر نصيحتم بشنو * به خدا و به كدخدا « 3 » بگرو
جز بتدبير پير كار مكن * پير دانش نه پير چرخ كهن
پير حكمت « 4 » نه پير هفت اختر * پير ملت نه پير چارگهر
چون براهيم پير ملت بود * تختش از صدق و تاج خلت « 5 » بود
او برفت از ميان و كمپايست « 6 » * ملت او هنوز برجايست
مرد بايد كه باشد از دل و دين * از گه امر « 7 » تا بيوم الدّين
همچو آدم جوان كهل روان « 8 » * نه چو ابليس تنش پير و جوان « 9 »
از سراى دماغ و حجرهء دل * گر يكى دم زند همى عاقل
در سر آيد همىبده جا دم * تا بلب زين عنا و درد و الم « 10 »
اين جهان را ممارست كردم * گرد از اوميد « 11 » خود برآوردم
زين حياتم ز خود ملال آمد * زندگانى مرا و بال آمد
التمثل فى الاجتهاد
ابن خطاب « 12 » آن به مردى فرد * كعب احبار « 13 » ازو روايت كرد
گفت اگر نه « 14 » ز بهر اين سه خصال * بوديى بودمى « 15 » حيات و بال
كردمى اختيار خود را مرگ * اين حياتم « 16 » دگر نبودى برگ
هامش
( 1 ) - س : تو نگردى مسن
( 2 ) - ذ : و هم آن ، م : و آن
( 3 ) - م : به كدخداى
( 4 ) - ل : همت
( 5 ) - و : حلت ، ل : تاج و خلت
( 6 ) - ل : و كميابست
( 7 ) - ل : از در امر ، ب : از كه از امر
( 8 ) - س : جوان و كهل روان
( 9 ) - س : ريش پير و جوان ، ذ : تنش پير و جوان ، ل : بير خشم و جوان
( 10 ) - ل : از عنا و بلا و رنج و ندم ، ب : زين بلا و عنا و رنج و الم
( 11 ) - پ : گرد اوميد
( 12 ) - م : ابن خياطك - ( اصل نسخه ظاهرا ابن خطاب بوده و تراشيده شده و بجاى آن با قلم تازهء ابن خياطك نوشته شده است )
( 13 ) - ل : اخبار ؟
( 14 ) - ت : گرنه
( 15 ) - ت : بودئى بودمى ، ل : بودتى بودمى ، م : بودى و بودمى
( 16 ) - ب : زين حياتم ، ل : وين حياتم