روزگار حسود بىباكم * از دل شوخ و جان « 1 » غمناكم
كرد پشتم كمان و كام چو تير * كرد رويم چو قير و موى چو شير
كرده از بهر پشت نامه مرا * برنهاده به نامه عامه مرا
پاى بر پايم آمد از غم شست * لا جرم دست مىزنم بر دست
پس چو نور شباب « 2 » حاضر نيست * تار پيرى و تير هر دو يكيست « 3 »
گشت بالا دو تا و با تن « 4 » گفت * كه همى زير خاك بايد خفت
لا جرم رغم هر دو ديدهء من * جوهر عمر به گزيدهء من
خوشخوش از من جهان هزل و مجاز « 5 » * عاريتها همىستاند باز
كاندرين كارگاه هزل و هوس * و اندرين تنگناى مانده نفس « 6 »
مرد را عارض « 7 » سياه نكوست * كانده دشمنست و شادى دوست
درنگر در من « 8 » اى رفيق به مهر * سوى آن مرگ « 9 » سرخ و زردى چهر
تا بدانى كه پيش از آن ايام * در سراى غرور و گلشن « 10 » كام
فصل اندر تبديل حال
بدر بودم شدم هلال مثال * نه بخندند ابلهان ز هلال « 11 »
چون هلال دوتا شدم باريك * گشت عالم به چشم من تاريك
پنبه از گوش كرد بيرون مرگ * كه بساز از براى رفتن برگ
شير يك سالگيم كرد اثر « 12 » * پس چل سال گرد عارض و سر
چون درين كارگاه بىاستاد * عمر دادم بابلهى بر باد
شب برنائيم به نيمه رسيد * صبح پيريم در زمان بدميد
هامش
( 1 ) - ل : شوخ جان
( 2 ) - ب : نور شباب ، م : سود صواب
( 3 ) - پ : تار پيرى و تير هر دو يكى است ، ذ : تار پيرى و پود مرگ يكى است ، م : زابكه بود شباب ناظر نيست
( 4 ) - ل : و بأمن
( 5 ) - س : مرگ و مجاز ، پ : هزل و مجاز ، م : هزل مجاز
( 6 ) - م : وندرين بند تار مانده قفس ، ب : تنگناى مانده نفس ، ل : وندرين تنگ و بند
( 7 ) - ب : با عارض
( 8 ) - ل : بر من
( 9 ) - ب : سر آن مرگ ، ل : سوى آن مرگ و
( 10 ) - پ : گلخن
( 11 ) - ل : جلال
( 12 ) - ل : كرده اثر