تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 719

مساهمون:

ص٧١٩
روزگار حسود بىباكم * از دل شوخ و جان « 1 » غمناكم كرد پشتم كمان و كام چو تير * كرد رويم چو قير و موى چو شير كرده از بهر پشت نامه مرا * برنهاده به نامه عامه مرا پاى بر پايم آمد از غم شست * لا جرم دست مىزنم بر دست پس چو نور شباب « 2 » حاضر نيست * تار پيرى و تير هر دو يكيست « 3 » گشت بالا دو تا و با تن « 4 » گفت * كه همى زير خاك بايد خفت لا جرم رغم هر دو ديدهء من * جوهر عمر به گزيدهء من خوش‌خوش از من جهان هزل و مجاز « 5 » * عاريتها همىستاند باز كاندرين كارگاه هزل و هوس * و اندرين تنگناى مانده نفس « 6 » مرد را عارض « 7 » سياه نكوست * كانده دشمنست و شادى دوست درنگر در من « 8 » اى رفيق به مهر * سوى آن مرگ « 9 » سرخ و زردى چهر تا بدانى كه پيش از آن ايام * در سراى غرور و گلشن « 10 » كام

فصل اندر تبديل حال

بدر بودم شدم هلال مثال * نه بخندند ابلهان ز هلال « 11 » چون هلال دوتا شدم باريك * گشت عالم به چشم من تاريك پنبه از گوش كرد بيرون مرگ * كه بساز از براى رفتن برگ شير يك سالگيم كرد اثر « 12 » * پس چل سال گرد عارض و سر چون درين كارگاه بىاستاد * عمر دادم بابلهى بر باد شب برنائيم به نيمه رسيد * صبح پيريم در زمان بدميد
هامش
( 1 ) - ل : شوخ جان ( 2 ) - ب : نور شباب ، م : سود صواب ( 3 ) - پ : تار پيرى و تير هر دو يكى است ، ذ : تار پيرى و پود مرگ يكى است ، م : زابكه بود شباب ناظر نيست ( 4 ) - ل : و بأمن ( 5 ) - س : مرگ و مجاز ، پ : هزل و مجاز ، م : هزل مجاز ( 6 ) - م : وندرين بند تار مانده قفس ، ب : تنگناى مانده نفس ، ل : وندرين تنگ و بند ( 7 ) - ب : با عارض ( 8 ) - ل : بر من ( 9 ) - ب : سر آن مرگ ، ل : سوى آن مرگ و ( 10 ) - پ : گلخن ( 11 ) - ل : جلال ( 12 ) - ل : كرده اثر