مصلحت راست اين « 1 » دورنگى او * نه به جهلست ترك و زنگى او
هركه او خيره ساز « 2 » و مستحلست * گر بدزدد ز شعر من بحلست
نيست از عقل وقت مهمانى * لقمه تنها زدن ز لقمانى
چه حكيمى بود كه خوان بنهد « 3 » * باغبان را « 4 » نوالهاى ندهد « 5 »
ميزبانى خاص خوى بدست « 6 » * دعوت عام كردن از خردست
ميزبانى چو خوانى « 7 » آرايد * ترّه همچون بره به كار آيد « 8 »
گرچه با هزل جدّ چو « 9 » بيگانهست * هزل من همچو جدّ هم از خانهست
شاه را چون خزانه آرايد * چيز بد همچو نيك دربايد
هزل من هزل نيست تعليمست * بيت من بيت نيست « 10 » اقليمست
تو چه دانى كه اندر اين اقليم * عقل مرشد چه مىكند تعليم
يعنى ار جدّ اوست جانآويز * هزلش « 11 » از سحر شد روانآميز
شكر گويم كه هست نزد هنر * هزلم از جدّ ديگران خوشتر
فصل اندر ضعف و پيرى
راكعم كرد روزگار حسود * از پس « 12 » اين ركوع چيست سجود
تا جوانى مددگه « 13 » من بود * جوى عمرم پرآب روشن بود
آخر از آب من « 14 » ز پاك برى * خاك سردى ببرد و « 15 » باد ترى
مرد چون پير گشت « 16 » عاجز گشت * شاب را شيب و عجز حاجز گشت
هامش
( 1 ) - س : را از اين
( 2 ) - كم : خيرهراى ، ذ : خيرهسار
( 3 ) - ض : بنهم
( 4 ) - ت : پاسبان را ، ذ : نائبان را ، ل : تائبان را ، س : باغبان را ، خ : ميهمان را
( 5 ) - ض : ندهم
( 6 ) - س : طبخ بر طبع خويش خوى بدست
( 7 ) - س : چو خوانى ، م : كه خوانى
( 8 ) - س : بس نه تره چو بره دربايد ، كم : تره را همچو بره دربايد
( 9 ) - س : از جد هزل ، خ : از هزل و جد چو ، م : با هزل جد
( 10 ) - س : نيست بيت
( 11 ) - ك : هزلش ، ل : هزل ، م : هزلت
( 12 ) - س : از بى
( 13 ) - ب : مدد كن
( 14 ) - ب : آن آب را
( 15 ) - س : ربود و
( 16 ) - ل : چون بود پير