تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 718

مساهمون:

ص٧١٨
مصلحت راست اين « 1 » دورنگى او * نه به جهلست ترك و زنگى او هركه او خيره ساز « 2 » و مستحلست * گر بدزدد ز شعر من بحلست نيست از عقل وقت مهمانى * لقمه تنها زدن ز لقمانى چه حكيمى بود كه خوان بنهد « 3 » * باغبان را « 4 » نواله‌اى ندهد « 5 » ميزبانى خاص خوى بدست « 6 » * دعوت عام كردن از خردست ميزبانى چو خوانى « 7 » آرايد * ترّه همچون بره به كار آيد « 8 » گرچه با هزل جدّ چو « 9 » بيگانه‌ست * هزل من همچو جدّ هم از خانه‌ست شاه را چون خزانه آرايد * چيز بد همچو نيك دربايد هزل من هزل نيست تعليمست * بيت من بيت نيست « 10 » اقليمست تو چه دانى كه اندر اين اقليم * عقل مرشد چه مىكند تعليم يعنى ار جدّ اوست جان‌آويز * هزلش « 11 » از سحر شد روان‌آميز شكر گويم كه هست نزد هنر * هزلم از جدّ ديگران خوش‌تر

فصل اندر ضعف و پيرى

راكعم كرد روزگار حسود * از پس « 12 » اين ركوع چيست سجود تا جوانى مددگه « 13 » من بود * جوى عمرم پرآب روشن بود آخر از آب من « 14 » ز پاك برى * خاك سردى ببرد و « 15 » باد ترى مرد چون پير گشت « 16 » عاجز گشت * شاب را شيب و عجز حاجز گشت
هامش
( 1 ) - س : را از اين ( 2 ) - كم : خيره‌راى ، ذ : خيره‌سار ( 3 ) - ض : بنهم ( 4 ) - ت : پاسبان را ، ذ : نائبان را ، ل : تائبان را ، س : باغبان را ، خ : ميهمان را ( 5 ) - ض : ندهم ( 6 ) - س : طبخ بر طبع خويش خوى بدست ( 7 ) - س : چو خوانى ، م : كه خوانى ( 8 ) - س : بس نه تره چو بره دربايد ، كم : تره را همچو بره دربايد ( 9 ) - س : از جد هزل ، خ : از هزل و جد چو ، م : با هزل جد ( 10 ) - س : نيست بيت ( 11 ) - ك : هزلش ، ل : هزل ، م : هزلت ( 12 ) - س : از بى ( 13 ) - ب : مدد كن ( 14 ) - ب : آن آب را ( 15 ) - س : ربود و ( 16 ) - ل : چون بود پير