كردى از نيستى به من نسبش * ديو قرآن پارسى لقبش
گويمت گر كنى ز من تو سؤال * اين نكوتر بسى كه سبع « 1 » طوال
پس علىرغم جاهليت را * وز پى مردى و حميّت را
با روان و خرد بياميزش * بر در كعبهء دلاويزش
تن ز نقشش « 2 » همىبيابد جان * جان ز مغزش همى ببندد « 3 » كان
فضلا متفق شدند برين * كه كلامى گزيده « 4 » نيست جز اين
خط اوراق « 5 » اين سخن گه رنگ * سيه و خوشدلست چون شه رنگ
آفتابيست اين سخن كز عزّ « 6 » * در تراجع نيوفتد هرگز
هركه اين بشنود به گوش « 7 » از دور * لحن داود ظن برد ز زبور « 8 »
سر بسر حكمت و مواعظ و پند * بنده را پند و رند را ترفند
شعر من صورت روان بدنست * خط من خامش شكر سخن است
هرك را اندرين دو جهل و شكيست * شعر من جانش را يكى و يكى است « 9 »
در سرائى كه مكر و فن دارد * تازگى « 10 » گفتهاى من دارد
لذتى دارد اين سخن تازه * كه به خوبى گذشت از اندازه
برسانيدهام سخن بكمال * مىبترسم كه راه يافت زوال
چون بهغايت رسد سخن بجهان * زود آيد در آن سخن نقصان
بيتى از شعر من سوى بدحال * كم نباشد ز بيست « 11 » بيت المال
گرچه در « 12 » غفلت اندرين سى سال * دفتر من سياه كرد خيال
اين سخنها ز كاتب چپ و راست * عذر سيصد هزارساله « 13 » بخواست
هامش
( 1 ) - ب : ز سبع
( 2 ) - ل : تن ز نفسش
( 3 ) - س : ببيند
( 4 ) - ل : گذشته
( 5 ) - چ : خط و اوراق ، م : خط اوراق ، س : خط وراق
( 6 ) - ب : نظم من كز عز ، س : اين سخن معجز
( 7 ) - ل : حديث
( 8 ) - ل : بزبور
( 9 ) - م :هر كرا جان به درد جهل شكست * شعر من جانش را بهم پيوست( 10 ) - ذ : نازكى
( 11 ) - چ : ز بيت
( 12 ) - ل : از غفلت
( 13 ) - ل : سال