شعر من گل محال او « 1 » خار است * خود خريدار ما پديدارست
حكما را بود بخوان جلال « 2 » * لقمه و سحر و نظم « 3 » هر سه حلال
جاهلان را ز حرص و بخل مدام * لقمه و شرب و نطق « 4 » هر سه حرام « 5 »
چون كنم عقد گوهر « 6 » از كانى « 7 » * روح قدسى درو دمد « 8 » جانى
زنده و تازه كرد چون طوبيش « 9 » * دل و جان « 10 » را طراوت معنيش
گفتهء من روان شمار روان * در دو عالم چو چشمهء حيوان
شعر ابناى عصر اندر شرّ * هم روانست ليك سوى سقر
آب نيكو بود روان در ده * ليك در ريگ ناروانى به « 11 »
آب چون شد روان چه سازد باغ « 12 » * ريگ چون شد روان بلخشد راغ « 13 »
آب منصف « 14 » روان روان باشد * ليك سيلش هلاك جان باشد
شعر من « 15 » سوى كافر و مؤمن * همچو آبست و نفس ازو ايمن
حكمت اين حكيم ژاژفروش * هست مانند كرى « 16 » اندر گوش
حكم او هم روان بود در شور * سيم بد هم روان بود بر كور « 17 »
شرع و شعر از روان و جان « 18 » خيزد * عشر و خمس از ضياع و كان خيزد
از تن و طبع شرع و شعر نزاد * تودهء شوره « 19 » عشر و خمس نداد
همچو آبست اين سخن بجهان * پاك و روشن روانفزا و « 20 » روان
چون ز قرآن گذشتى و اخبار « 21 » * نيست كس را برين « 22 » نمط گفتار
هامش
( 1 ) - ل : مثال او
( 2 ) - ذ : به خون حلال
( 3 ) - س : سحر و نطق
( 4 ) - پ : نطق و سحر
( 5 ) - س : لقمه باشد حرام و سحر حرام
( 6 ) - م : چون كند عقل عقدى ، ب : چون كنم عقد گوهر
( 7 ) - س : همچو عقديست هقد اركانى
( 8 ) - ل : دهد
( 9 ) - م : طربيش
( 10 ) - س : تن و جان
( 11 ) - ل : نار دانى به
( 12 ) - س : چه آرد باغ ، ل : چه سازد باغ
( 13 ) - چ : بخندد راغ ، و : بپوشد باغ ، س : چه آرد راغ ، ل : چه پوشد راغ
( 14 ) - ل : آن منصف
( 15 ) - س : اين سخن
( 16 ) - كم : ترى
( 17 ) - ل : در كور ، كم : سوى كور
( 18 ) - م : روان جان
( 19 ) - س : شوره و توده ، چ : سوده و بوده
( 20 ) - س : روانفزاى و ، ل : روانفزاى
( 21 ) - س : ز اخبار
( 22 ) - ل : بدين