كانى از محض عقل كندى باز * شورى اندر جهان فكندى باز « 1 »
زود پيش آر خوب و تازه « 2 » سخن * كه خلق شد كتابهاى كهن
زين سپس تا همى سخن رانند * حكماى زمانه اين خوانند
تا بنا كردهام چنين شهرى * مثل اين كس نديده در دهرى
صحن جنت ورا شده ميدان * همچو جنت ز نعمت الوان
عسل و مى درو روان گشته * آب و شيرش « 3 » غذاى جان گشته
و اندرو قصرهائى « 4 » از ياقوت * گشته ارواح را « 5 » جمالش قوت
و اندرو حوريان با زيور * خاك بومش عبير و سنگ و درر « 6 »
چيست زين باغ نزد پررشكان « 7 » * جز مگر جيكجيك گنجشگان « 8 »
همچو طوبى است تازه و خوش و نو « 9 » * به همه جايگه رسيده چنو « 10 »
هر بيان آفتاب برهانى « 11 » * هر سخن فرد خانهء جانى
شسته از بهر رنگ و بويش را * خرد از آبروى « 12 » رويش را
هريكى بيت ازو جهانى علم * هر يكى معنى « 13 » آسمانى حلم
مطلبش سخت چون گهر در كان * مأخذش سهل چون هوا در جان « 14 »
بمعانى گران بلفظ سبك * چون عروسى به زير شعر تنك
به جهانش ببرده « 15 » از تكوپوى * آفتاب از جمال و باد از بوى
عالم « 16 » عقل طالبش گشته * نيست اوهام غالبش گشته
برده اين را « 17 » ز بهر قوت ملك * بره آورده شرق و غرب فلك
هامش
( 1 ) - س : م :لب شيرين عقل كردم باز * شورى اندر جهان فكندم باز( 2 ) - ل : خوب تازه
( 3 ) - چ : آب شيرين
( 4 ) - چ : قصرها هم
( 5 ) - م : برده ارواح از
( 6 ) - ل : عبير و سنگ و درر ، م : همه عبير و عبر
( 7 ) - س : بورسكان
( 8 ) - كم : بنجشگان
( 9 ) - س : تازه و تر و نو ، م : تازه و خوشبو
( 10 ) - ل : چو اوى
( 11 ) - س : آفتاب برهانى ، م : آفتاب و برهانى
( 12 ) - پ : شرم
( 13 ) - ب : سطر
( 14 ) - س : در جان ، م : از جان ، ض : هواى جنان
( 15 ) - م : به جهاتش نموده
( 16 ) - م : عالمى
( 17 ) - ل : نيست او را