تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 711

مساهمون:

ص٧١١
كانى از محض عقل كندى باز * شورى اندر جهان فكندى باز « 1 » زود پيش آر خوب و تازه « 2 » سخن * كه خلق شد كتابهاى كهن زين سپس تا همى سخن رانند * حكماى زمانه اين خوانند تا بنا كرده‌ام چنين شهرى * مثل اين كس نديده در دهرى صحن جنت ورا شده ميدان * همچو جنت ز نعمت الوان عسل و مى درو روان گشته * آب و شيرش « 3 » غذاى جان گشته و اندرو قصرهائى « 4 » از ياقوت * گشته ارواح را « 5 » جمالش قوت و اندرو حوريان با زيور * خاك بومش عبير و سنگ و درر « 6 » چيست زين باغ نزد پررشكان « 7 » * جز مگر جيك‌جيك گنجشگان « 8 » همچو طوبى است تازه و خوش و نو « 9 » * به همه جايگه رسيده چنو « 10 » هر بيان آفتاب برهانى « 11 » * هر سخن فرد خانهء جانى شسته از بهر رنگ و بويش را * خرد از آبروى « 12 » رويش را هريكى بيت ازو جهانى علم * هر يكى معنى « 13 » آسمانى حلم مطلبش سخت چون گهر در كان * مأخذش سهل چون هوا در جان « 14 » بمعانى گران بلفظ سبك * چون عروسى به زير شعر تنك به جهانش ببرده « 15 » از تك‌وپوى * آفتاب از جمال و باد از بوى عالم « 16 » عقل طالبش گشته * نيست اوهام غالبش گشته برده اين را « 17 » ز بهر قوت ملك * بره آورده شرق و غرب فلك
هامش
( 1 ) - س : م :لب شيرين عقل كردم باز * شورى اندر جهان فكندم باز( 2 ) - ل : خوب تازه ( 3 ) - چ : آب شيرين ( 4 ) - چ : قصرها هم ( 5 ) - م : برده ارواح از ( 6 ) - ل : عبير و سنگ و درر ، م : همه عبير و عبر ( 7 ) - س : بورسكان ( 8 ) - كم : بنجشگان ( 9 ) - س : تازه و تر و نو ، م : تازه و خوش‌بو ( 10 ) - ل : چو اوى ( 11 ) - س : آفتاب برهانى ، م : آفتاب و برهانى ( 12 ) - پ : شرم ( 13 ) - ب : سطر ( 14 ) - س : در جان ، م : از جان ، ض : هواى جنان ( 15 ) - م : به جهاتش نموده ( 16 ) - م : عالمى ( 17 ) - ل : نيست او را