اندرين دور عمر آبادان * بس خراب و يباب دارى خان
چون از اين به بنانه بربردى * به چنين رنج و غم بسر بردى
گفت آن را كه چون تو جان آوار * باشد اندر قفا بليل و نهار
از كجا آرد آن دل و آن جان * كه كند خاك خانه آبادان
انده انتظار تو يكدم * نگذاريد جان من بىغم
از حماقت بود چو شهماتم * به از اين ساختن سرا ماتم
از غم جان و دين نپردازم * كه روان سوزم و مكان سازم
كرم پيله نيم كه زندانم * سازم از بهر جان به دندانم
تا بود بعد مرگ بهر كفن * مسكنم همچو نار اهريمن
كم ازين خانه گر بود شايد * چون يقينم كه مردمى بايد
در مذمت طبيبان جاهل گويد
وين اطبا كه خالىاند از طبّ * هيچ نشناخته ز نوبت غبّ
از حميّات غافل « 1 » و انواع * وجه اجناس اربع الارباع « 2 »
نه ز نبضاند عالم و نه ز آب * مسئله را « 3 » نداده هيچ جواب
هيچ نشنوده « 4 » نوع قارورات * نه ز تبريد و نه ز « 5 » محرورات
غافل از گرم و سرد وز تر و خشك * پشك نزديكشان چو نافهء مشك
گر ز انواع پرسى و ز علل * نشناسند نفع و ضرّ ز خلل « 6 »
بجدل مر ترا جواب دهند * نز ره دانش و صواب دهند
گر تو پرسى ز حدّ هر عللى * كز چه افتاد مرد را « 7 » خللى
به خداى ار به حق جواب دهند * يا به كس نور آفتاب دهند
هامش
( 1 ) - م : فاعل
( 2 ) - م : اربع الارباع ، خ : اربع الاطباع
( 3 ) - م : مسلها
( 4 ) - ط : نشينده
( 5 ) - م : نه ز ترطيب و نوع ، ى : نه ز ترتيب و نه ز
( 6 ) - م : نشناسد ز نفع و ضر و خلل
( 7 ) - ط : مرو را